دختری هستم که فضای خونه برام ناراحت کننده شده

[ad_1]

سلام
من امسال وارد نوزدهمین سال زندگیم میشم در طی این نوزده سال روز های بد و خوب زیاد داشتم .خانواده نسبتا خوبی دارم یه خواهر دارم و پدرم کارمند و مادرم معلم و از نظر چهره و ظاهر هم زیاد خوب نیستم یعنی زیبایی انچنانی ندارم ولی نمیشه گفت زشتم از نظر دیگران زندگی اروم و خوبی دارم شخصیت خودم هم خیلی اروم و کم حرف هست ولی در تمام طول زندگیم یک موضوعی منو بیش از اندازه ازار میده و باعث سرکوب اعتماد به نفس من میشه اونم محبت پدر و مادرم که به شکل کاملا غیر مساوی بین من و خواهرم تقسیم شده مخصوصا مادرم .

همیشه از بچگی متوجه این موضوع بودم که مادرم محبت بیشتری خرج خواهر کوچک ترم کرده و از اونجایی که خودم دختر کم حرف و خجالتی هستم خیلی اوقات اصلا این موضوعو مطرح نکردم ولی کم کم از نظر احساسی از پدر و مادرم فاصله گرفتم در حدی که الان میام خونه مستقیم میرم تو اتاقم تا فردا صبح که دوباره میخوام برم بیرون .

منکر زحماتی که مادر و پدر برای من کشیدن نمیشم به هیچ وجه ولی خب این بی توجهی منو داره نابود میکنه چند وقت پیش این بحثو پیش کشیدم که انتظار داشتم انکار بکنه مادرم ولی رسما گفت من خواهرتو بیشتر دوست دارم چون مهربون تر از توعه .

خیلی ناراحت شدم من ادم بی احساسی نیستم ولی به سختی احساساتم بروز پیدا میکنه حرف های نگفته زیادی دارم که دوست دارم به خیلیا بگم ولی خجالت یا شایدم غرورم اجازه نداده که بگم البته دیگه فکر نمیکنم بخوام این حرفارو به خانواده ام بگم چون فکر میکنم اهمیت خاصی براشون نداشته باشه احساس من .

متاسفانه رابطه خوبی هم با خواهرم ندارم خیلی لوس و قهرقهرو بار اومده همه میگن فقط حرف من نیست و مدام به من تیکه میندازه یا دعوامون میشه چند روز پیش بود که بی دلیل رتبه بد کنکور منو به رخم کشید من به یه مقداری به خاطر تنبلی اواخر سال کمتر درس خوندم که رتبه فوق العاده بدی هم اوردم یعنی انتظار میرفت نسبت به نمره های درسیم و با توجه به کلاس هایی که رفته بودم رتبه بهتری داشته باشم ولی نشد .

متاسفانه که این موضوع شده سرکوبی برای من که مدام باید از مادر و خواهرم بشنوم از طرفی من با اصرار پدرم وارد دانشگاه ازاد شدم که باهاشون شرط کردم اگه توانایی پرداخت پولو ندارن من بمونم برای سال بعد ولی اصرار کردن اما حالا مدام پدرم غر میزنه یا تیکه میندازه دیگه جو خونه برام غیر قابل تحمل شده .

شدیدا ناراحتم ، مدت ها بود احساس نامرئی بودن بهم دست داده بود فضای خونه برام ناراحت کننده شده جایی که توش بهم اهمیتی داده نمیشه و مدام تحقیر میشم اعتماد به نفس پایینی از بچگی داشتم و دارم هنوز یادمه ابتدایی بودم که به خاطر سادگی خودم متاسفانه تبدیل شده بودم به بچه ای که مورد تمسخر همه قرار گرفته بود .

یکی  پشت سرم یه سری حرفا زده بود که دید همه رو بهم عوض کرده بود حتی وقتی تو صف می ایستادم همه بچه ها میرفتن تو صف مقابل می ایستادن 🙂 کاش میدونستم چی گفته بود یا اصلا چرا گفته بود فکر کنم از من خوشش نیومده بود ولی فکر نمیکرد اینقدر بی زبون باشم که کلا جوابشو ندم که همه باور کنن حرفشو .

کل دوران ابتدایی با تنهایی گذشت من دختر تنها و ساده کلاس بودم که اگه کسی هم مسخره اش میکرد بلد نبودم جواب بدم اصلا جواب هیچکسو نمیدادم هر چی میگفتن سکوت میکردم از همه میترسیدم خیلی به پدر مادرم اصرار کردم که بیان حداقل کلاس منو عوض کنن یا یه کمکی بهم بکنن ولی خب زیاد مهم نبودم براشون الانم که 19 ساله شدم نمیتونم به خوبی ارتباط برقرار کنم هیچ دوستی ندارم دوستی هام کوتاه مدته و اصلا صمیمیتی بینمون ایجاد نمیشه که حداقل اوقاتمو با اون بگذرونم .

توی خونه هم که اینقدر این یه سال بعد از دانشگاه تیکه و طعنه و بی محبتی دیدم به مرز انفجار رسیدم واقعا راهی برای خلاصی از این وضعیتم ندارم شما اگه جای من بودید چیکار میکردین؟

چطوری با رفتار پدر و مادرم مقابله کنم اخه تا یه ذره صدام بالا میره یا ناراحت میشم بازم تقصیر کار من میشم که احترامشونو حفظ نکردم با خواهرم چه رفتاری داشته باشم؟ چطوری از این فضا خارج بشم یا بتونم حداقل چند تا دوست خوب پیدا کنم که این بی محبتی هارو فراموش کنم .

اینم بگم که من کلاس متفرقه زیاد میرم هم ورزشی هم هنری و چیزای دیگه ولی بازم احساس ترس و خجالت و یا حتی ترس از طرد شدن اعتماد به نفسم و میگیره و اونجا هم کلا تنها هستم .

ممنون میشم راهنمایی کنید


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

درد دل های دختران و پسران ,

به پدران و مادران ,

جهت اطلاع پدران و مادران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

بعد از اشتباه دوستی با یه پسر، چطور اعتماد پدرم رو دوباره جلب کنم ؟

[ad_1]

سلام به همه

من یه دختر 18 ساله ام که یه سال پیش مرتکب یه اشتباهی شدم و با یه پسری دوست شدم و بابام فهمید و منو کتکم زد و چقدر تحقیرم کرد و …

از اونجا به بعد زندگیم جهنم شد. دیگه به هیچ وجه بهم اعتماد نداره همش بهم سرکوفت میزنه الان تابستونه میخواستم یه جایی برم سره کار نذاشت گفت تو خرابی … دیگه هیچ جایی نمیذاره تنهایی برم . بخدا خسته شدم یه ساله همین جوریم چیکار کنم بهم اعتماد کنه؟

تو خونه همش تنهام یه خواهر دارم که دانشجوعه خونه نیست بابام گوشیمو هم ازم گرفته با همه ی دوستام قطع رابطه ام حتی با اون دوستم که 9 سال باهاش دوست بودم! خیلی تنهام همش تو خونه ام دیگه بابام بهم پول هم نمیده وضع مالیمون هم تعریفی نداره .

بخدا هیچی از جوونیم نفهمیدم همش یا درس میخونم یا دارم گریه میکنم حسرت میخورم بعضیا رو میبینم انقدر پولدارو خوشن و آزادن ، از ته دل حسرت میخورم . آخه مگه ادم چند بار زندگی میکنه؟

چرا امسال منی که هیجده سالم بیش تر نیست هر روز آرزوی مرگ کنم؟ دیگه دارم زیر عینک بدبینی بابام له میشم . هه امسال من باید زیر عقاید خرافی پدر و مادرمون جون بدیم تقدیرمون همینه امسال ما بدنیا اومدیم تماشاچی باشیم استادیوم خالی نباشه  

لطفا کمکم کنید مرسی


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

درد دل های دختران و پسران ,

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

دیگه تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم

[ad_1]

سلام

من یه دختر بیست و هشت ساله و ارشد منابع طبیعی هستم و بیکار و بی پول و بی انگیزه ام و خونه بیکار نشستم . شاید بگید تو که دختری پول و کار برای چته اما من واقعا دارم زجر میکشم از این وضعیت پول گرفتن از پدر و مادرم . دیگه برام سخت شده .

از طرفیم شرایط ازدواجو ندارم چون پدر منزوی و مادر افسرده ای دارم که هیچ جوره حال و حوصله دردسر ازدواج منو ندارن و سرشون فقط تو لاک خودشونه . تنهایی بی پولی بی کاری داره نابودم میکنه . کارم فقط شده گریه و دعا به درگاه خدا که شاید کمکم کنه .

کم کم دارم مریض روحی میشم اخه اینه حق من؟ هم کارشناسی هم ارشد دانشگاه دولتی بودم اما چون رشتم خوب نیست محکومم به فنا و نابودی تو اوج جوونی . خوب که فکر میکنم از همه لحاظ بدشانسی آوردم .

دیگه تحمل زندگی با پدر و مادر و غر و اذیت هاشونم ندارم . نمیدونم کی رو باید سرزنش کنم یا حقمو از کی بخوام . اما میدونم که دلم نمیخواد از این بیشتر بمونم و زجر بکشم کاش بمیرم همین …

مشکلمو چطور حل کنم؟!


موضوعات مرتبط:

درد دل های دختران و پسران ,

خودسازی در دختران ,

جهت اطلاع پدران و مادران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

همیشه تپش قلب دارم و خیلی خیلی کم خوابم

[ad_1]

سلام
همیشه تو هر شرایطی یه ترس و دلهره ای تو قلبم بوده.. همیشه از دوران بچگی تا الان.. از اولین ترس هایی که یادم میاد وقتی بود که پدر و مادرم به شدت با هم دعوا میکردن و بابام به مامامم حمله میکرد و من تو اتاقم صدای اونارو میشنیدم و صدای ضربان قلبمو میشنیدم و خیال میکردم الانه که مامانمو بکشه…

بعضی وقتا پیش می اومد سر یه شوخیه الکی بابام بهم حمله میکرد و سیلی میزد در گوشم.. حتی یادمه یبار بدون دلیل بشقابو سر سفره پرت کرد تو صورتم و بهم فحش داد. البته اینم بگم پدرم در مواقع عادی خوب بود حتی نازم میداد و با قربون صدقه رفتن صدام میکرد که هرگز منو شاد نمیکرد و نمیکنه این قربون صدقه رفتناش بخاطر رفتارایی که از همون دوران نوزادیم تا حدود چهار پنج سال پیش باهام داشت…
از خیلی ها تو فامیل شنیدم که وقتی نوزاد بودم و شیر خواره… یبار بخاطر اینکه زیاد گریه کردم و اعصاب بابام خورد شد بابام منو پرت کرد از این سر حال تا اون سر… مادر بزرگم میگفت یه بار جوری زده بودت که ما فکر میکردیم مردی و تو رو گرفتیم زیر دوش اب سرد تا حال اومدی… من اینارو یادم نیست فقط, شنیدم و مادرمم تایید کرده.

من از ارتفاع خیلی میترسم حتی از پل هوایی حتی از پاساژها و ساختمون های چند طبقه میترسم بالا برم… و الان همش میگم شاید این ترسم ریشه در اتفاقایی که تو کودکیم افتاده داره..اون پرت شدن..
من ضربه های زیادی خوردم که مسببش این رفتارای خانوادم بوده. الان تو این سن که بین ۲۴ تا ۲۷ هستم یه غم عجیبی تو چهرمه که همیشه بوده اما من الان دارم این چیزا رو تو وجود خودم بهتر درک میکنم. همیشه یه ترسی تو دلم هست از همه چیز از همه کس. از همه ی اتفاقا… که گاهی حتی بی دلیل میترسم و تپش قلبم دست خودم نیست…
همیشه یه آه عمیق از تو قلبم میاد که اطرافیان کاملا متوجه میشن. سر چیزای خیلی کوچیک یجوری گریه میکنم که انگار کسی مرده…و هیچکدوم به اختیار خودم نیست…
خیلی راحت خندم میگیره خیلی راحتم گریم میگیره… فوق العاده زود رنجو حساسم و زود هم عصبی میشم و وقتی عصبی میشم هم گریم میگیره… ظاهرا دختر آرومی هستم و کم حرف.. که البته این ارامش و کم حرف بودنمو دوست دارم..
از ترس هایی که در حال حاضر دارم نمونش اینه که در ورودی حالو با احتیاط باز میکنم که نکنه یه سگ گنده پشت در باشه و من درو باز کنم بهم حمله کنه….
تو اشپزخونه وقتی مامانم چاقو دستشه میترسمو سریع از کنارش دور میشم که نکنه با چاقو بهم حمله کنه چشامو در بیاره… نزدیک بابام نمیشینم میترسم یهو محکم بزنه تو دهنم…
میرم توالت فرنگی با عرض معذرت وقتی میخام درشو باز کنم تو دلم ترس اینو دارم که نکنه توش یه سر بریده باشه… اینا دست خودم نیست…من حتی در حضور پدر حرف نمیزنم مخصوصا تو جمع حتی اعتماد بنفس یه تشکر کردنم ندارم جلوی مهمونا…اما وقتی بابام نیست خیلی قشنگ حرف میزنمو خیلی خوب رابطه برقرار میکنم با همه…
من چندین ساله فقط موقع غذا خوردن که اونم تند تند میخورم کنار خانوادم میشینم و همیشه تو اتاقمم و جالب اینجاس بابام میگه چرا همش تو اتاقتی یکم بیا پیش ما…نمیدونم چرا نمیفهمه خودش مسبب این دور شدن منه….که اصلا هم اختیاری نیست من نمیتونم راحت کنارش نفس بکشم نمیتونم راحت غذا بخورم…نمیتونم راحت حرف بزنم…
همیشه وقتی میخوابم تو خاب جیغ های بلندی میزنم و اصلا هم خواب بد نمیبینم فقط جیغ میزنم و بلند ناله میکنم جوری که همه از خواب بیدار میشن….از نوجوانی تا الان همین جورم..
همیشه تپش قلب دارم و خیلی خیلی کم خوابم..
اینم بگم من خانوادمو دوسدارم با وجود تمام بدی هایی که در حقم کردن..الان روابط از گذشته بهتره پدرم بهتره مادرم بهتره…اما من همچنان آثار رفتاراشون روم هست..
اما این ترسا داره منو دیوونه میکنه دیگه کلافه شدم…تنها مونسم خداست.که این روزاو شبا بیشتر باهاش دوست شدمو بیشتر به یادشم.
کسی میدونه چجوری این ترس ها و دلهره ها رو از بین ببرم؟


موضوعات مرتبط:

درد دل های دختران و پسران ,

تعامل با خانواده ,

خرید اینترنتی و مشورت در خرید ,

[ad_2]

منبع by [author_name]