من انسانم ، حق دارم راه خودم رو برم حتی به اشتباه … ‌

[ad_1]

سلام به همگی

من یه دختر ۱۸ ساله ام و با بابام سر یک سری مسایل خیلی کوچیک که تاثیرات بزرگی داره مشکل داریم . بابای من از خیلی اقایون و پدرهایی که می بینم روشن فکر تره ولی وقتی به مسئله درس و دانشگاه و کار کردن میرسه دچار مشکل میشیم .

میگه دانشگاه به درد نمیخوره میگه کار نیست تو این مملکت به تحصیل کرده ارزش نمیدن من نمیگم دروغ میگه اما هدف من از دانشگاه بزرگ تر کردن روابط اجتماعیه ، برقراری ارتباطه ، حالا شغلی که مد نظر منه رو میشه تو اموزشگاهم خوند و کار کرد .

برگشته به صراحت بهم میگه فکر کارکردن و از ذهنت بیرون کن من میدونم اگه کار نکنم مستقل نشم می میرم . من میخوام راه خودمو برم به بابام میگم خوب ایم طرز فکر شماست . میگم بذار اشتباه میرم فوقش یاد میگیرم ، میگه من به فکرتم . یعنی هر بار که در مورد اینا بحث میکنیم دیوونه میشم .

چند بار هم گریه کردم یه مشکلم اینه که خواهر بزرگ تر من به راحتی حرف بابامو گوش کرد در حالی که الان که حدودا هفت سال از اون موقع میگذره هر چند وقت یکبار ازش می پرسم دوست داشتی بری دانشگاه ؟ میشد حس کرد میخواد بره .

خواهر من واسه حقش دفاع نکرد و بابام هر بار حرف میکشه سمت خواهرم ، من میگم ادم با ادم فرق میکنه من بلند پروازم ، من نمی خوام خواهرم ناراحت بشه سعی میکنم بحث زیاد کش نیاد ولی خدا شاهده هر بار جوری ناراحت میشم که یا گریه میکنم یا حرصمو با حرفای نیش دار خالی میکنم ، به بابام میگم اگه پسر بودم میذاشتی برم دانشگاه میگه اره این حرفش هم باعث حرص خوردنم میشه هم تنفر به مردا رو توی من ایجاد میکنه .

ببخشید طولانی شد لطفا بهم بگین چیکار کنم تا به تفاهم نظر برسیم لطفا نگین پدرته به فکرته من انسانم حق دارم راه خودم رو برم حتی به اشتباه… ‌

ممنونم


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

نیامدن و پشیمان شدن خواستگارها

[ad_1]

سلام

دختری 22 ساله هستم . با اختلاف 2 و 4 سال دو خواهر کوچکتر از خودم دارم. خدا رو شکر خانواده ی خوبی دارم و همیشه قدردان زحمات پدر و مادرم هستم .

دانشجوی سال آخر دانشگاه دولتی هستم ، خدا رو شکر نمازهایم را به موقع میخوانم و چادر سر میکنم. دختر آرام و با محبتی هستم.  متاسفانه در خانواده ی ما رسم هست که دختر در سن پایین شوهر کند.

در سال گذشته یکی از آشنایان یک سال مرا تحت نظر داشتند بعد پدرشون با منزل ما تماس گرفتند ولی متاسفانه ما درگیر اثاث کشی بودیم بعد از 4 ماه دوباره واسطه ای را فرستادند و پدرم موافقت کردند ولی دیگر از آن ها خبری نشد و تماس نگرفتند .

خیلی  ناراحت شدم و دلم شکست . آنها ما را سال ها می شناختند پس چرا پشیمون شدن ؟ بعد از دو ماه واسطه ای از پدرم اجازه خواست تا ما را به دو خانواده معرفی کند ولی از آن ها هم خبری نشد . یادم هست در ماه رمضان داشتم با تلویزیون قرآن می خوانم که پدرم به مادرم گفت برای من آمده اند از همسایه ها تحقیق کردند ولی فعلا کسی برای خواستگاری اقدام نکرده است.

این روزها خیلی دلم گرفته و گریه می کنم . من صورت معصومانه و بچگانه ای دارم  و کسانی که در بیرون مرا می بینند فکر میکنند من چند سال از خواهرام کوچک ترم و مدرسه ای ام . خواهرام هم قد بلندتری دارند و سن شان بیشتر به نظر میرسد و دورادور خواستگارانی دارند.

پسرخاله ام تازه از همسرش جدا شده و همه به دنبال زن برای او هستند و خاله ها و مادربزرگم مرا پیشنهاد دادند. هر چند پدرم مخالفت کرد ولی خیلی دلم شکست. پدر و مادرم برای من خیلی دارند غصه میخورند. الان که این پیام را دارم برای شما می نویسم اشک در چشمانم جمع شده. خواهش میکنم برای آرامش دل من و پدر و مادرم هم دعا کنید.


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

خواستگاری های بی سرانجام ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

می خوام خواهر شوهرم توجهش رو ازم برداره

[ad_1]

سلام

من یه دختر مجردم که خواهر بزرگترم ازدواج کرده و خدا رو شکر زندگی خوبی دارن. شوهرش آدم زحمتکشیه با وجودی که مدرک تحصیلی بالایی داره ولی حاضر به کار کشاورزی شده تا بتونه زندگی مرفهی برای خواهرم بسازه و خلاصه ش این که خواهرم خوشبخته و مشکلی نداره.

حقیقتش من از بس رمانای بی محتوا خونده بودم که توش همه برای دخترای شیطون و پر شر و شور می مردن و همه فامیل خوششون می اومد ازش که الان می فهمم چقدر اشتباه بوده، تو یه مدتی سعی کردم خودمو جور دیگه ای نشون بدم. من درونگرایم و هیچ علاقه ای به اجتماع و حاضرشدن در جمع ها ندارم .کلا گوشه اتاقمو از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم ولی به خاطر چیزای اشتباهی که خونده بودم مدتی سعی کردم توی فامیل خیلی خودمو نشون بدم .مرتبا با همه شوخی کنم حرفای خنده دار بزنم و از این دست کارای سخیف… که اصلا در شان و شخصیتم نبود.

و در اون مدت خیلی با شوهر خواهرم کل کل می کردم و باهاش حرف می زدم . باور کنید الان که می نویسم خیلی خجالت می کشم و پشیمونم ولی چه می شه کرد اشتباهی بوده که انجام دادم.

خلاصه خیلی جلب توجه می کردم و موفق هم بودم. بعد چند روز دیگران بهم تذکر دادن که مثل که خیلی حرف می زنی و باهام صحبت کردن که فهمیدم کار بدی انجام دادم و به قولی متنبه شدم و دوباره شدم همون آدم قبل.

اما مشکلم اینه که بعد از اون مدت، دید شوهر خواهرم به من عوض شده. هی بهم نگاه می کنه،سعی می کنه سر صحبت رو باز کنه، هی می پرسه چرا فلانی ساکته. لطفا نگید توهم زدی چون از روی چیزایی که دیدم می گم و تا حدی اطرافیان هم متوجه این موضوع شدن. با وجودی که من خیلی خیلی سرد و حتی بداخلاق باهاش برخورد می کنم و بهش نگاهم نمی کنم ولی اون ول کن نیست.

من تا جای ممکن وقتی خواهرم اینا خونمون میان از اتاق بیرون نمی یام راستش از شوهرخواهرم بدم اومده. ولی بالاخره مسافرت یا بعضی مهمونایی که می ریم می بینمش.

می دونم پسر بدی نیست. ولی وسوسه همیشه وجود داره. خواهرم هم با وجودی که آدم ساده لوحی نیست اصلا متوجه این موضوع نمی شه و برای اونم عجیبه که من با شوهرش سرد برخورد می کنم و هی می پرسه چرا اینجوری می کنی. چند دفعه خواستم علتشو بهش بگم ولی از ترس اینکه به شوهرش بدبین بشه این کارو نکردم.

شایدم بگین داری شلوغش می کنی حالا نگات کنه مهم نیس ولی هم من و هم خانواده م آدمای معتقدی هستم و من خودم تو زندگیم به این رسیدم که نگاه به نامحرم تیر شیطانه.

حالا سوالم اینه که من چی کار کنم. همین جوری به رفتار سردم ادامه بدم؟ انگار اون هنوز انتظار داره من باهاش بگم و بخندم و تغییری توی رویه ش نمی ده. یه راه حل اصولی وجود داره یا تا وقتی ازدواج کنم همین بساطه؟ می خوام توجهشو ازم برداره مثل قبل. این قضیه خیلی اذیتم می کنه.


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

در حد افراط احساساتی هستم، راه درمانی هست ؟

[ad_1]

سلام به همه ی دوستان
دخترم ،  20 سالمه و به نظرم خودم دیگه زیادی احساساتیم .. و برام شده دردسر . طاقت شنیدن و دیدن خیلی چیزهارو ندارم .. شاید باورتون نشه حتی نمیتونم یه رمان بخونم .. مخصوصا عاشقانه باشه و بهمم نرسن یا یه اتفاق بدی بیفته توش .. خیلی زود گریم میگیره ..
همین چند روز پیش داشتم میخوندم که وسط داستان از گوشیم پاکش کردم ، چون خیلی غمناک بود دیگه ،‌یه چند روزی حالم اصلا خوب نبود . سریال عاشقانه داغ هم نمیتونم ببینم ، چون به محض این که تموم میشه خودم میرم تو رویا . نمیدونم چرا ..
بیشتر نقطه ضعفمم روی بچه هاس .. خدا نکنه یه بچه مریض ببینم به شدت داغووون میشم .. یا وقتی یه بچه ناز کوچولو هم  می بینم از خودم بیخود میشم .. این چن وقتم که ماجرای آتنای پاک و بی گناه …
حتی دلیل طلاقم نمیدونم چیه تو بعضی موارد !! مگه میشه کسیو عاشق باشی بعدم بخوای جدا شی ( حالا طرف تو زرد از آب در میاد میدونم ولی بقیشو نه )
مثلا وقتی یه زوج جوون می بینم که دارن (در حد عرف) بهم محبت می کنم .. نمیتونم تحمل کنم [ نه از حسادت ] .. رومو بر میگردونم که تا برای خودم رویا نسازم و بعدشم و … و به خاطر همین خیلی در مورد ازدواجم تخیل می کنم .. که در آینده عاشق همسرمم و جونمم برایش در میره .. یا اگه با کسی ازدواج کنم که دوستم نداره دیووونه میشم .. اینا رو گفتم فکر نکنین از خودم بیخود میشم تا یه آقا رو می بینم .. اصلا ، نه زبون دلبری دارم نه قیافشو .. ساکتم شدید . ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم ؟ فکر کنم تا این حد دیگه افراطه ، راه درمانی هست بدون اینکه برم مشاور ؟ الان برام ممکن نیست برم ..
ممنونم اگه تجربتون رو در اختیارم بذارید
یا علی


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

به یه دختر برای درآمد زایی ، یادگیری چه مهارتی رو پیشنهاد می کنید ؟

[ad_1]

سلام دوستان

من میخوام یه مهارت هایی رو تو این تابستون یاد بگیرم که پولسازم باشه و اینکه یه چیز خوبیم یاد گرفته باشم . مهارت هایی که خوبه یاد بگیرم یا پولساز باشه. مثل برنامه
نویسی. چطور واسه پسرا میگید مثلا برو نجاری یاد بگیر تعمیر کاری یاد
بگیر و … واسه یه دختر چی خوبه یاد بگیره؟

یه کم راهنماییم کنید لطفا .  20 سالمه ترم 3  روانشناسی .


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

کسب و کار ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

از بچگی حرف هر کی که از راه میرسید و گوش میکردم

[ad_1]

سلام
دلم انقدر پُره که دارم منفجر میشم .. از بچگی درس خون بودم و متاسفانه حرف هر کی که از راه میرسید و گوش میکردم .. واقعاً ساده لوح بودَم واقعا .. و زیادی ساکت .. البته بزرگتر که شدم بهتر شُد ..
ولی یه چیو اصلا متوجه نمیشُدَم .. هر کی که باهام حرف میزد فقط از خودش تعریف میکرد ، انگار میخواست الا بالله بگه من تو زندگیم موفق بودَم .. اوایل منم واکنشی نشون نمیدادم و با حوصله به حرفاشون گوش میدادم ..
یه مدت که میگذشت همون آدم برمیداشت لهم میکرد و بهم اَنگ بی خاصیت بودنو ، نمیتونیو ، یا چقد زشتی رو میزد .. [ با اینکه من ظاهرم راضیم خدا رو صد هزار مرتبه شُکر ] . 100 دفعه این اتفاق افتاد .. و دیگه خسته شُدَم ..  یه خورده خودمو تغییر دادم ، حرف میزدَم ، نظرمو میگفتم …بهتر شُد قضیه .. و الان خیلی بهتر  . ولی الان دیگه نمیتونم تحمل کنم یکی از خودش تعریف کنه اونم زیاد … اعصابم میریزه بهم .. اصلا از کوره در میرم ..
میدونم این ذات ادمه .. همه از خودشون تعریف می کنن .. ولی من تاوانشو دادم .. هنوزم که هنوز طرف مقابل دست میذاره رو نقطه ضعفمو مدام با غرور تمام از برتریش نسبت به من میگه .. دلم میخواست قیافه و مدل حرف زدنشونو میدیدین .. گاهی خودم میگم مشکل از خودمه که درد و دل می کنم .. این طوری طرفم می فهمه مشکل یا ضعفم چیه .. و میخواد کم نیاره .. یا چمیدونم جای دیگه تواناییشو نداره از خودش حرف بزنه پیش آدم هایی که کمتر حرف میزنن میخواد عقده درمانی کنه .. الان خیلی وقته با همه سرد تر شُدم .. و این مدلی حالمم بهتر ..
ولی میگم این راه چارش نیست چه کنم ؟
یا علی


موضوعات مرتبط:

مسائل پسران جوان ,

مسائل دختران جوان ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

دختری هستم که فضای خونه برام ناراحت کننده شده

[ad_1]

سلام
من امسال وارد نوزدهمین سال زندگیم میشم در طی این نوزده سال روز های بد و خوب زیاد داشتم .خانواده نسبتا خوبی دارم یه خواهر دارم و پدرم کارمند و مادرم معلم و از نظر چهره و ظاهر هم زیاد خوب نیستم یعنی زیبایی انچنانی ندارم ولی نمیشه گفت زشتم از نظر دیگران زندگی اروم و خوبی دارم شخصیت خودم هم خیلی اروم و کم حرف هست ولی در تمام طول زندگیم یک موضوعی منو بیش از اندازه ازار میده و باعث سرکوب اعتماد به نفس من میشه اونم محبت پدر و مادرم که به شکل کاملا غیر مساوی بین من و خواهرم تقسیم شده مخصوصا مادرم .

همیشه از بچگی متوجه این موضوع بودم که مادرم محبت بیشتری خرج خواهر کوچک ترم کرده و از اونجایی که خودم دختر کم حرف و خجالتی هستم خیلی اوقات اصلا این موضوعو مطرح نکردم ولی کم کم از نظر احساسی از پدر و مادرم فاصله گرفتم در حدی که الان میام خونه مستقیم میرم تو اتاقم تا فردا صبح که دوباره میخوام برم بیرون .

منکر زحماتی که مادر و پدر برای من کشیدن نمیشم به هیچ وجه ولی خب این بی توجهی منو داره نابود میکنه چند وقت پیش این بحثو پیش کشیدم که انتظار داشتم انکار بکنه مادرم ولی رسما گفت من خواهرتو بیشتر دوست دارم چون مهربون تر از توعه .

خیلی ناراحت شدم من ادم بی احساسی نیستم ولی به سختی احساساتم بروز پیدا میکنه حرف های نگفته زیادی دارم که دوست دارم به خیلیا بگم ولی خجالت یا شایدم غرورم اجازه نداده که بگم البته دیگه فکر نمیکنم بخوام این حرفارو به خانواده ام بگم چون فکر میکنم اهمیت خاصی براشون نداشته باشه احساس من .

متاسفانه رابطه خوبی هم با خواهرم ندارم خیلی لوس و قهرقهرو بار اومده همه میگن فقط حرف من نیست و مدام به من تیکه میندازه یا دعوامون میشه چند روز پیش بود که بی دلیل رتبه بد کنکور منو به رخم کشید من به یه مقداری به خاطر تنبلی اواخر سال کمتر درس خوندم که رتبه فوق العاده بدی هم اوردم یعنی انتظار میرفت نسبت به نمره های درسیم و با توجه به کلاس هایی که رفته بودم رتبه بهتری داشته باشم ولی نشد .

متاسفانه که این موضوع شده سرکوبی برای من که مدام باید از مادر و خواهرم بشنوم از طرفی من با اصرار پدرم وارد دانشگاه ازاد شدم که باهاشون شرط کردم اگه توانایی پرداخت پولو ندارن من بمونم برای سال بعد ولی اصرار کردن اما حالا مدام پدرم غر میزنه یا تیکه میندازه دیگه جو خونه برام غیر قابل تحمل شده .

شدیدا ناراحتم ، مدت ها بود احساس نامرئی بودن بهم دست داده بود فضای خونه برام ناراحت کننده شده جایی که توش بهم اهمیتی داده نمیشه و مدام تحقیر میشم اعتماد به نفس پایینی از بچگی داشتم و دارم هنوز یادمه ابتدایی بودم که به خاطر سادگی خودم متاسفانه تبدیل شده بودم به بچه ای که مورد تمسخر همه قرار گرفته بود .

یکی  پشت سرم یه سری حرفا زده بود که دید همه رو بهم عوض کرده بود حتی وقتی تو صف می ایستادم همه بچه ها میرفتن تو صف مقابل می ایستادن 🙂 کاش میدونستم چی گفته بود یا اصلا چرا گفته بود فکر کنم از من خوشش نیومده بود ولی فکر نمیکرد اینقدر بی زبون باشم که کلا جوابشو ندم که همه باور کنن حرفشو .

کل دوران ابتدایی با تنهایی گذشت من دختر تنها و ساده کلاس بودم که اگه کسی هم مسخره اش میکرد بلد نبودم جواب بدم اصلا جواب هیچکسو نمیدادم هر چی میگفتن سکوت میکردم از همه میترسیدم خیلی به پدر مادرم اصرار کردم که بیان حداقل کلاس منو عوض کنن یا یه کمکی بهم بکنن ولی خب زیاد مهم نبودم براشون الانم که 19 ساله شدم نمیتونم به خوبی ارتباط برقرار کنم هیچ دوستی ندارم دوستی هام کوتاه مدته و اصلا صمیمیتی بینمون ایجاد نمیشه که حداقل اوقاتمو با اون بگذرونم .

توی خونه هم که اینقدر این یه سال بعد از دانشگاه تیکه و طعنه و بی محبتی دیدم به مرز انفجار رسیدم واقعا راهی برای خلاصی از این وضعیتم ندارم شما اگه جای من بودید چیکار میکردین؟

چطوری با رفتار پدر و مادرم مقابله کنم اخه تا یه ذره صدام بالا میره یا ناراحت میشم بازم تقصیر کار من میشم که احترامشونو حفظ نکردم با خواهرم چه رفتاری داشته باشم؟ چطوری از این فضا خارج بشم یا بتونم حداقل چند تا دوست خوب پیدا کنم که این بی محبتی هارو فراموش کنم .

اینم بگم که من کلاس متفرقه زیاد میرم هم ورزشی هم هنری و چیزای دیگه ولی بازم احساس ترس و خجالت و یا حتی ترس از طرد شدن اعتماد به نفسم و میگیره و اونجا هم کلا تنها هستم .

ممنون میشم راهنمایی کنید


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

درد دل های دختران و پسران ,

به پدران و مادران ,

جهت اطلاع پدران و مادران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

تو شهر خودم حس می کنم همه ی مردان نگاهم می کنن

[ad_1]

سلام

19 سالمه ، تازه کنکور دادم . چادریم و متآسفانه خیلی  لاغر [ قد 164 ، وزن 46 ] . و تو نزدیکی های شهریار زندگی می کنیم . ولی تو شهر خودم میترسم حتی پامو بیرون بذارم. انگار پامو میذارم همه مردا دارن بهم نگاه می کنن . وقتی میرن بیرون همه با تعجب نگام می کنن فرقیم نداره پیر یا جوون . زن یا مرد ، وقتی یه لحظه نگاشون می کنم اعتماد به نفسم میاد پایین و عرق میریزم ، حتی خیلی وقتا گریمم میگیره و مجبور میشیم بدو بدو برگردم خونمون با گریه .. در صورتی که وقتی پامو میذارم یه شهری مثل  تهران ، انگار نه انگار . اون مشکلاتو اصلا ندارم .. اصلا کسی انگار نگام نمی کنه و خیلی راحتم .

نمیدونم چرا ؟ من کسی رو مسخره نکردم حالا به نظرتون باید محل زندگیمونو عوض کنیم ؟ اگه دانشگاه شهرای دیگه قبول شم بهتر میشه ؟ اصلا نگاهاشونو نمی فهمم ، من خدا رو شُکر مشکل خاصی تو ظاهرم ندارم .. دلم پُره از مردم ..


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

چطوری فکر خواستگار گذشته را از سرم بیرون کنم ؟

[ad_1]

اب رفته به جو بر نمیگرده

چرا عاقل کند کاری؟

فراموش کردن به این راحتی نیست ولی باید سعیتو بکنی

من ده سال قبل جدا شدم ولی تجربه اون شکست تازه از کله م رفته بیرون

چون خاستگارهای بعد از اون پیگیر نشدن یا پائینتر بودن ترسیدی

ولی به این فکر کن که واسه خاستگارای الانت ممکنه پنج سال دیگه پشیمون بشی

ماجرای اون خاستگار دیگه تموم شده

نباید بهش فکر کنی که هرچه بیشتر فکر و ذکرت مشغولش باشه وضعیتت بدتر میشه و ممکنه کیسهای مطلوب فعلی رو هم از دست بدی

بهترین ها رو برات ارزو میکنم

[ad_2]

منبع by [author_name]

چه جوری بهش بفهمونم که دوسش دارم

[ad_1]

سلام به همگی …

میخوام ازتون کمک بخوام.. خواهش میکنم با منطق جوابمو بدین .من واسه درسم و امتحانم، پسر دوست خواهرم بهم کمک کرد. شماره ی هموام داشتیمو راجبه درس فقط چت میکردیم. کم کم فهمیدم داره وابستم میشه و بعد فهمیدم که دوسم داره.نه من نه اون تا حالا تجربه ی دوستی رو نداشتیم.اصلا نمیدونستم دوسش دارم یا نه … .
ولی میدونستم که بی میلم نیستم. میدیدمش ضربان قلبم خیلی بالا میرفت. به ظاهرم خیلی اهمیت میدادم… خلاصه حضورشو دوس داشتم. یکم که گذشت ، ترس از دست دادنش مثل خوره تو وجودم بود.خواه ناخواه با حرفام ناراحتش میکردم. سرد بودم. وقتی ابراز محبت میکرد همش میخندیدم… خیلی غرورشو خورد میکردم…

من
از بچگی دید خوبی نسبت به پسر جماعت نداشتم. اطرافیانمم کم مقصر نبودن. چون
فقط بدی شوهراشونو میگفتن. انگار تو ذهنم حک شده بود که همه ی مردا بدن.
چون همین جوری بهم فهمونده بودن..

وقتی با این پسر ارتباط داشتم،
اولاش که نه، اما از یه جایی به بعد تونستم باورش کنم. تونستم بفهممش. اما
نمیتونستم ابراز محبت کنم. بهش بفهمونم که منم عین خودش دوسش دارم..

یه
سری رفته بودیم خونشون. اونقدر کشمکش داشتم با خودم و عقلمو احساسم.. همش
خودمو سرزنش میکردم که چرا من نمیتونم مثل اون راحت ابراز محبت کنم. که یهو
ور داشتم گفتم وابستم نشو .

بعد که اومدم خونه دیدم سرد جواب
پیامامو میده و اخرشم گفت فقط بدون که نمیخوام وابستت شم.. اون لحظه اونقد
پشیمون شدم از حرفم که خدا میدونه .. بهش گفتم به جون خودم فقط واسه ارامش
خودت این حرفو بهت زدم. اما نتونستم بگم که من برا چی این حرفو زدم.. نتونستم
بگم که من ناخواسته اینجوری شدم.. نتونستم بگم که نمیتونم بهت عشقمو بفهمونم و
بهت بگم که دوست دارم

بهم گفت تو راست میگی… نباید وابستت میشدم. راست میگی. ارامشم بیشتره اینجوری. تا اینکه بخوام شبانه روز به یک نفر فکر کنم.

فرداش
بهش زنگ زدم گفتم من اشتباهمو فهمیدم. فهمیدم که نباید این حرفو میزدم. من
ادم تو داریم.میدونم که غرورتو شکستم ولی برگرد به قبلت. عوض نشو. اولین باره که
دارم غرورمو واسه کسی زیر پا میذارم.

همه ی اینا رو گفتم. ولی گفت من حرفامو بهت زدم. تغییر کردم. اگه غرور تو الان شکسته، تو بارها غرورمو شکستی.. 

تازه
فهمیده بودم چقدر دوسش دارم… الان 46 روزه که هیچی سرجاش نیست.. دقیقا موقع
امتحانام این اتفاق افتاد.. از اون روز به بعد یه افت تحصیلیم داشتم چون
امتحانای بعد این ماجرا رو خوب ندادم.. منی که اونقد به درسم اهمیت میدادم…
الان هیچی واسم مهم نیست الا اون. 

میخوام همه چی درس شه..
نمیدونم چیکار کنم. هرکی یه چیز میگه. یکی میگه فقط صبر کن تا موقعیتش جورشه و
ببینیش و باهاش حرف بزنی. ولی میترسم… نمیدونم چه جوابی بهم میده..

یکی میگه واسش کادو بگیر. یکی میگه زنگ بزن بهش که این اصلا درس نیس…

تو رو خدا
کمکم کنین. سرزنش نکنین. دلم واسش تنگ شده. واسه خودش، حرفاش، خنده هاش،
واسه روزایی که پیش هم بودیمو گذر زمانو حس نمیکردیم.. حالم خوب نیس.. فقط
میخوام که باشه.. چیکار باید بکنم اخه؟ مامانش که میشه دوست خواهرم و زیاد میبینم اما پسرشو نه. خواهش میکنم فقط بگین چجوری بهش بفهمونم که دوسش دارم. فقط کمکم کنین.. تا یه کاری کنم که ببینمش و این که دیدمش چی بگم بهش…

ببخشید که حرفام طولانی شد..


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

[ad_2]

منبع by [author_name]