چرا نمیتونم خودم رو ببخشم ؟

[ad_1]

با سلام خدمت همگی

داشتم زندگیم رو میکردم شاد بودم و خوشحال با اینکه بیکار بودم و هستم . سرگرم کلاس های مختلف و خانه داری بودم تا اینکه سرو کله ی یه خواستگار توی زندگیم پیدا شد .

خیلی از معیارهای منو نداشت اما من ازش خوشم اومده بود و چون دغدغه ی بالا رفتن سن رو هم داشتم اجازه رفت و آمد بیشتر رو دادم .

اوایل همه چیز منطقی ، خوب و بدون احساسات بود و در چهارچوب خانواده ، اما اون مرتب به من ابراز علاقه میکرد اوایل برخورد کردم اما نمیخواستم از دستش بدم و بعدها در مقابل ابراز احساساتش چیزی نمیگفتم و وقتی همه چیز رو تموم شده دیدم و از تصمیم اون برای ازدواج مطمئن شدم این من بودم که ابراز احساسات میکردم .

باید خدمتتون عرض کنم که تا بحال دوست پسر نداشتم  من حتی نمیتونستم توی چشم کسی نگاه کنم ارتباطم با نامحرم خیلی رسمی بود. اما اون رو دیگه به چشم همسر میدیدم فقط یه قدم با مراسم عقد فاصله داشتم که بنا به دلایل نامعلومی بهم خورد و اون منو به راحتی ول کرد و رفت .

خیلی داغون شدم پیش مشاور رفتم و با توضیحاتی که بهش دادم بهم گفت خدا بهت رحم کرده که با اون آقا ازدواج نکردی .بهم گفت خودتت رو ببخش اما من اونو بخشیدم ولی خودم رو تظاهر میکنم که بخشیدم سه ماه از اون ماجرا میگذره حال روحیم خیلی بهتر شده اما همیشه میگم کاش هیچوقت این اتفاق نمی افتاد من دیگه اون آدم سابق نمیشم .


موضوعات مرتبط:

خودسازی در دختران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

معرفی گروه تلگرام افراد اهل مطالعه

[ad_1]

سلام به دوستای خانواده برتر

پسری هستم 23 ساله ، اول از شخصیتم بگم ، مذهبی ام و مقید . اهل مطالعه ، عاشق کتاب های فلسفی ، جامعه شناسی و روانشناسی .

یه مشکلی که تو زندگیم دارم نمیدونم چرا نتونستم همفکرای خودمو پیدا کنم . کسایی که اهل مطالعه باشند . حرفاشون بوی کتاب بده ،  من همیشه کتاب میخونم از فلسفه تا نظریات متفاوت دانشمندان ، ولی تو این مشکل موندم که یک نفر رو پیدا کنم .

البته در آینده دوست دارم همسرم هم مثل خودم باشه ولی امیدی ندارم این گونه باشن . اگه گروه تلگرامی که بتونم همفکرای خودمو پیدا کنم دارید خواهش میکنم بذارید

متشکر از بزرگواریتون 


موضوعات مرتبط:

خودسازی در دختران ,

خودسازی در پسران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

چجوری میشه شادی و لبخند و شوخ بودن رو یاد گرفت؟

[ad_1]

سلام دوستان

راستش من همیشه دوست داشتم یه ذره هم که شده برای اطرافیانم جذابیت داشته باشم. با دیدن مسابقه خندوانه به این فکر افتادم که شاید منم بتونم این کارو یاد بگیرم.

جایی شنیدم که ۶۰-۷۰ درصد حال خوب آدم ها ( منظورم اینایی هستن که همیشه حالشون خوبه و شادن ) برمیگرده به ژنتیکشون و یه ژن به خصوص داره. ولی شاد زندگی کردن قابل یادگیری هم هست تا یک جایی. سوالم اینه چجوری میشه شادی و لبخند و شوخ بودن رو یاد گرفت؟

۱.کسی کتاب خوبی در این زمینه مطالعه کرده؟

۲.فیلم یا سریال یا کلیپی دیدین که فکر کنید میتونه موثر باشه؟

۳.شخصیت کارتونی یا بازیگری مد نظر دارید که تو قدمای اول بشه کاراش و رفتاراش رو تقلید کرد؟

پیشاپیش ممنونم از دوستان


موضوعات مرتبط:

خودسازی در دختران ,

خودسازی در پسران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

بجای نگاه منفی به روزگارتان به دل مشکلاتتان بروید

[ad_1]

 برای بنایی زیبا ، آبادانی باید ویران شد ،‌مهم نیست در چه جایگاه ، سواد ، سن ، تحصیل ،  ظاهر ، شهر ، و منطقه و موقعیتی هستید  ، شایسته ی جوانان این سرزمین ،‌نا امیدی و افسردگی نیست .
اگر از لحاظ روحی و سطح نگاه و فکر  ویران باشید ، یک بازنده اید ،‌یک مربی شاگردش را میزند ، انقدر میزند تا قوی شود . اگر به زخم عادت نکنید ،‌با هر حرف و گمان مردم از پا در میایید ، همه چیزتان را نصف و نیمه رها میکنید  ، گاهی مغز تو میگوید چرا این ها مشت میزنند مگر جز  خوبی کاری کردی ؟ بزرگ تر که بشید ،‌از تمام انسان هایی که اینطور بر شما مشت زدن سپاس گذاری می کنید .
اگر کسی  از شما فقط تعریف کند شما هرگاه به نقاط ضعف خود پی نمی برید و درصدد اصلاح  خود بر نمی آیید  رگ غیرتتان گل نمی کند بجای نگاه منفی به روزگارتان به دل مشکلاتتان بروید . بازنده باشید یا برنده مشکلاتان حل بشود یا نشود به خواسته قلبیت برسی یا نرسی ، نقاط ضعف درونت اصلاح شده .

[ad_2]

منبع by [author_name]

دیگه تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم

[ad_1]

سلام

من یه دختر بیست و هشت ساله و ارشد منابع طبیعی هستم و بیکار و بی پول و بی انگیزه ام و خونه بیکار نشستم . شاید بگید تو که دختری پول و کار برای چته اما من واقعا دارم زجر میکشم از این وضعیت پول گرفتن از پدر و مادرم . دیگه برام سخت شده .

از طرفیم شرایط ازدواجو ندارم چون پدر منزوی و مادر افسرده ای دارم که هیچ جوره حال و حوصله دردسر ازدواج منو ندارن و سرشون فقط تو لاک خودشونه . تنهایی بی پولی بی کاری داره نابودم میکنه . کارم فقط شده گریه و دعا به درگاه خدا که شاید کمکم کنه .

کم کم دارم مریض روحی میشم اخه اینه حق من؟ هم کارشناسی هم ارشد دانشگاه دولتی بودم اما چون رشتم خوب نیست محکومم به فنا و نابودی تو اوج جوونی . خوب که فکر میکنم از همه لحاظ بدشانسی آوردم .

دیگه تحمل زندگی با پدر و مادر و غر و اذیت هاشونم ندارم . نمیدونم کی رو باید سرزنش کنم یا حقمو از کی بخوام . اما میدونم که دلم نمیخواد از این بیشتر بمونم و زجر بکشم کاش بمیرم همین …

مشکلمو چطور حل کنم؟!


موضوعات مرتبط:

درد دل های دختران و پسران ,

خودسازی در دختران ,

جهت اطلاع پدران و مادران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

از ابراز وجود کردن میترسم

[ad_1]

سلام

مشکل اصلی من تنهاییه ، از وقتی یادم میاد نمیتونستم با کسی سریع دوست بشم یه کم دیر یخم آب میشد بچه ی آرومی بودم و معمولا یکی دو تا دوست بیشتر نداشتم بزرگ تر هم که شدم همینطور بود .

ارتباط اجتماعی من پایین بود حتی چند بار دوستام منو ول کردن و رفتن با یکی دیگه دوست شدن همیشه احساس تنهایی میکردم و میکنم از ترس اینکه یه وقت ولم نکنن الان راجبم چی فکر میکنن یه روزه راحت ندارم .

فقط این ترس من مرتبط به دوست یابی و نگه داشتنشون نیست من از اینم میترسم که نکنه برای همیشه تنها بمونم و با کسی ازدواج نکنم چون با اینکه بیست و چند سالمه ولی خواستگار ندارم بعضی وقت ها خیلی زیر پوستی بهم تیکه میندازن و من کلی خجالت میکشم و بلد نیستم جواب بدم با سیاست و جدیدا دائما خودمو مقایسه میکنم که چرا همه ی دختر های فامیل انقدر قشنگن و من خیلی خیلی معمولی ؟

چرا اونا پشت هم خواستگار براشون میومد و من تنها کسی هستم که خواستگار ندارم من خیلی آدم آرومو خجالتی هستم از ابراز وجود کردن میترسم و معمولا همیشه گند میزنم .

حرف هام یادم میره دست هام میلرزه و…دائما نگرانم از اینکه راجبم چی فکر کنن نکنه ولم کنن من‌هیچ کس رو ندارم باهاش حرف بزنم و برای کسی هم خیلی مهم نیستم دیگران حتی راجبم فکر هم‌ نمیکنن چند تا دوست هم تو دانشگاه دارم که فقط از ترس تنها بودن باهاشون هستم و اصلا میلی به دوست بودن باهاشون رو ندارم .

بعضی وقت ها به این فکر میکنم که برای چی به دنیا اومدم چون بود و نبودم هیچ فرقی نمیکنه من‌ دکتر هم رفتم یه روانشناس خیلی معروف فکر میکردم مشکلم حل میشه ولی خیلی مصنوعی لبخند میزد بهم و میگفت آخییییی جوری که دیگه دلم نمیخواست حرف بزنم و هیچ فایده ای برام نداشت خیلی نارحتم بابت پوستم که سبزه ام بابت قبافه معمولیم بابت مریضی بابت تنهایی ناتمومم اینارو نوشتم شاید یکی تجربه ی خوبی داشت یا بتونه کمکم کنه چون هیچ چیزه دیگه ای به ذهنم نرسید.


موضوعات مرتبط:

خودسازی در دختران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

مدتیه که فکرای مریضی به سراغم اومده

[ad_1]

سلام به همه و با آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون

ممنونم از وقتی که میذارید واسه خوندن این پست .

راستش من یه مشکلی داشتم که بهتر دیدم با شما در میون بذارم من یه دختر حدودا 17 ساله هستم که مدتیه که فکرای مریضی به سراغم اومده مثلا بعضی اوقات میبینم که وقتی حواسم نیست یا وقتی دارم با کسی صحبت میکنم چند نفر خیره شدن . نمیدونم چه چیز عجیبی تو صورتم میبنن …بعد میگم شاید من حساس شدم  بعد که من نگاشون میکنم یهو یه جوری آه میکشن یا مثلا انگار که یه آدم معلول دیده باشن میگن خدایا شکرت یا مثلا با آه و نارحتی یه چیزی میگن نمیدونم بخدا باور کنید چند دفعه گفتم شاید من الکی حساس شدم ولی چند بار تکرار شده نمیدونم دلیلش چیه ؟

بعضی وقتا میگم شاید من مشکلی دارم شاید من معلولم یا عقب مونده ی ذهنی ام که اینجور رفتاری رو میکنن . باور کنید پاک اعتماد به نفسمو از دست دادم . با اینکه موقعیت و شرایط خوبی دارم از هر لحاظ ولی انگار فکرم مریض شده و هر چیزی این فکرو میاره برام . خواهش میکنم شما کمکم کنید بگید شما تو این شرایط چه فکری میکنید با خودتون ؟

روزتون خوش


موضوعات مرتبط:

خودسازی در دختران ,

[ad_2]

منبع by [author_name]