رفتارهای عجیب مادر خواستگار قبلی خانمم داره اذیتم میکنه

[ad_1]

سلام به همه کاربران گل خانواده برتر

یه موضوع عجیب الان مدتی هس باهاش روبرو شدم که نمیدونم طبیعیه . یا من زیادی سخت میگیرم یا فقط واسه خانواده اینا هست.

موضوع از این قراره که کمی قبل رفتیم خواستگاری یه دختر خانمی ، بعد ایشون یه عمه دارن که بزرگ فامیلشون هست یعنی از بابای نامزد منم بزرگتره و خیلی بهش احترام میذارن. پسر این عمه خیلی شدید قبلا نامزد منو میخواسته ولی مامان دختره مخالفت میکرده‌، البته بگم که دل نامزدمم باهاش نبوده اینو یقین دارم.

خلاصه به من بله داد و عقد کردیم. بعد این عمه هه کلا رفتاراش غیر معقول شده و همه جوره رو اعصابه. چند هفته پیش پدر و مادر و خانواده نامزدم رفتن مسافرت و نامزدم نرفت. خب اول واسه تنها نباشه قرار شد این چند روز من برم خونشون پیشش، بعد این عمه به نامزد من گفت که تنهایی بیا خونه ما، نامزد من گفت نه ممنون و قراره که من برم پیشش. آقا عمه اینو فهمید چنان مسخره بازی در آورد، اول زنگ زد به پدر و مادر نامزدم گفت این چه بی آبرویی هست و چه میدونم چرا اینقد اینا بی حیان و هزار تا حرف چرت دیگه. خلاصه قرار شد یه روز در میون بشه یه روز بیاد خونه ما!یه روز هم خونه عمه اش!! هی به ما گفتن بزرگتره احترامش واجب.

چند شب پیشم شام مارو دعوت کرده خونشون. از اولش که نامزد منو به بهانه کمک و اینا برد تو آشپزخونه و نذاشت پیش من باشه به کنار، حتی موقع شام هم نذاشت پیش نامزدم بشینم و جوری کارا پیش برد که نامزد من نشست پیش پسر عمه اش!!! آخرشم کم مونده بود بگن تو برو ما خودمون میرسونیمش . نامزدمم راضی نیست ولی هی میگه کوتاه بیا چیزی که نشده حالا …

خلاصه من دیگه تحملم تموم شده به نظرتون برم بگم تکلیف ما رو روشن کنید، پای همه چی حتی تموم شدن همه چی هم میمونم کار درستیه؟ دلم راضی نیست ولی واقعا داره اذیت میده این عمه.

چون همسایه ان من حتی با ترس و لرز میرم دنبال نامزدم و شاید بخندین ولی بعضی وقتا سر شب برگشتیم که این عمه اش گیرنده نره بازم به پدر و مادرش حرف الکی بزنه.

یا بعضی شب ها که مثلا قراره من خونشون بخوابم اگه موقع رفتن منو ببینه که محاله متلک رو بهم نندازه یا اگه برعکس نامزدم خونه ما بوده و برش میگردونم قشنگ یه طوری برخورد میکنه که آدم دوست داره زمین دهن باز کنه و بریم توش!! یا مسافرت چند روزه ای که نمیشه بریم مبادا این بفهمه و خیلی چیزای عجیب که دیگه نمیگم خودتون حدس بزنید . من حدود 25 سالمه و نامزدمم حدود 21 سال .
شما بودین چیکار میکردین دیگه خسته شدم .


موضوعات مرتبط:

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

من انسانم ، حق دارم راه خودم رو برم حتی به اشتباه … ‌

[ad_1]

سلام به همگی

من یه دختر ۱۸ ساله ام و با بابام سر یک سری مسایل خیلی کوچیک که تاثیرات بزرگی داره مشکل داریم . بابای من از خیلی اقایون و پدرهایی که می بینم روشن فکر تره ولی وقتی به مسئله درس و دانشگاه و کار کردن میرسه دچار مشکل میشیم .

میگه دانشگاه به درد نمیخوره میگه کار نیست تو این مملکت به تحصیل کرده ارزش نمیدن من نمیگم دروغ میگه اما هدف من از دانشگاه بزرگ تر کردن روابط اجتماعیه ، برقراری ارتباطه ، حالا شغلی که مد نظر منه رو میشه تو اموزشگاهم خوند و کار کرد .

برگشته به صراحت بهم میگه فکر کارکردن و از ذهنت بیرون کن من میدونم اگه کار نکنم مستقل نشم می میرم . من میخوام راه خودمو برم به بابام میگم خوب ایم طرز فکر شماست . میگم بذار اشتباه میرم فوقش یاد میگیرم ، میگه من به فکرتم . یعنی هر بار که در مورد اینا بحث میکنیم دیوونه میشم .

چند بار هم گریه کردم یه مشکلم اینه که خواهر بزرگ تر من به راحتی حرف بابامو گوش کرد در حالی که الان که حدودا هفت سال از اون موقع میگذره هر چند وقت یکبار ازش می پرسم دوست داشتی بری دانشگاه ؟ میشد حس کرد میخواد بره .

خواهر من واسه حقش دفاع نکرد و بابام هر بار حرف میکشه سمت خواهرم ، من میگم ادم با ادم فرق میکنه من بلند پروازم ، من نمی خوام خواهرم ناراحت بشه سعی میکنم بحث زیاد کش نیاد ولی خدا شاهده هر بار جوری ناراحت میشم که یا گریه میکنم یا حرصمو با حرفای نیش دار خالی میکنم ، به بابام میگم اگه پسر بودم میذاشتی برم دانشگاه میگه اره این حرفش هم باعث حرص خوردنم میشه هم تنفر به مردا رو توی من ایجاد میکنه .

ببخشید طولانی شد لطفا بهم بگین چیکار کنم تا به تفاهم نظر برسیم لطفا نگین پدرته به فکرته من انسانم حق دارم راه خودم رو برم حتی به اشتباه… ‌

ممنونم


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

می خوام خواهر شوهرم توجهش رو ازم برداره

[ad_1]

سلام

من یه دختر مجردم که خواهر بزرگترم ازدواج کرده و خدا رو شکر زندگی خوبی دارن. شوهرش آدم زحمتکشیه با وجودی که مدرک تحصیلی بالایی داره ولی حاضر به کار کشاورزی شده تا بتونه زندگی مرفهی برای خواهرم بسازه و خلاصه ش این که خواهرم خوشبخته و مشکلی نداره.

حقیقتش من از بس رمانای بی محتوا خونده بودم که توش همه برای دخترای شیطون و پر شر و شور می مردن و همه فامیل خوششون می اومد ازش که الان می فهمم چقدر اشتباه بوده، تو یه مدتی سعی کردم خودمو جور دیگه ای نشون بدم. من درونگرایم و هیچ علاقه ای به اجتماع و حاضرشدن در جمع ها ندارم .کلا گوشه اتاقمو از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم ولی به خاطر چیزای اشتباهی که خونده بودم مدتی سعی کردم توی فامیل خیلی خودمو نشون بدم .مرتبا با همه شوخی کنم حرفای خنده دار بزنم و از این دست کارای سخیف… که اصلا در شان و شخصیتم نبود.

و در اون مدت خیلی با شوهر خواهرم کل کل می کردم و باهاش حرف می زدم . باور کنید الان که می نویسم خیلی خجالت می کشم و پشیمونم ولی چه می شه کرد اشتباهی بوده که انجام دادم.

خلاصه خیلی جلب توجه می کردم و موفق هم بودم. بعد چند روز دیگران بهم تذکر دادن که مثل که خیلی حرف می زنی و باهام صحبت کردن که فهمیدم کار بدی انجام دادم و به قولی متنبه شدم و دوباره شدم همون آدم قبل.

اما مشکلم اینه که بعد از اون مدت، دید شوهر خواهرم به من عوض شده. هی بهم نگاه می کنه،سعی می کنه سر صحبت رو باز کنه، هی می پرسه چرا فلانی ساکته. لطفا نگید توهم زدی چون از روی چیزایی که دیدم می گم و تا حدی اطرافیان هم متوجه این موضوع شدن. با وجودی که من خیلی خیلی سرد و حتی بداخلاق باهاش برخورد می کنم و بهش نگاهم نمی کنم ولی اون ول کن نیست.

من تا جای ممکن وقتی خواهرم اینا خونمون میان از اتاق بیرون نمی یام راستش از شوهرخواهرم بدم اومده. ولی بالاخره مسافرت یا بعضی مهمونایی که می ریم می بینمش.

می دونم پسر بدی نیست. ولی وسوسه همیشه وجود داره. خواهرم هم با وجودی که آدم ساده لوحی نیست اصلا متوجه این موضوع نمی شه و برای اونم عجیبه که من با شوهرش سرد برخورد می کنم و هی می پرسه چرا اینجوری می کنی. چند دفعه خواستم علتشو بهش بگم ولی از ترس اینکه به شوهرش بدبین بشه این کارو نکردم.

شایدم بگین داری شلوغش می کنی حالا نگات کنه مهم نیس ولی هم من و هم خانواده م آدمای معتقدی هستم و من خودم تو زندگیم به این رسیدم که نگاه به نامحرم تیر شیطانه.

حالا سوالم اینه که من چی کار کنم. همین جوری به رفتار سردم ادامه بدم؟ انگار اون هنوز انتظار داره من باهاش بگم و بخندم و تغییری توی رویه ش نمی ده. یه راه حل اصولی وجود داره یا تا وقتی ازدواج کنم همین بساطه؟ می خوام توجهشو ازم برداره مثل قبل. این قضیه خیلی اذیتم می کنه.


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

چطور به شوهرم بفهمونم که در ارتباط با خانواده ها سیاست داشته باشه ؟

[ad_1]

سلام
میخواستم بدونم اگه مردی خونوادش رو اولویت قرار بده و همه قرار هاش رو با خونوادش بذاره و اگه اونا شرایطش رو نداشتن اون وقت بیاد سراغ خونواده ی همسرش و نسبت به خونواده ی همسرش بی تفاوت باشه دلیلش چیه؟
حتی با وجودی که خانواده ی همسرش هواشو دارن و بهش محبت میکنن ولی ایشون مثل غریبه ها میاد خونشون و زمانی که هم خانواده ی خودش باشن هم همسرش ایشون بیشتر با خانواده خودش گرم میگیره و به خانواده ی همسرش بی توجه هست .
به طور کلی میشه گفت اگه مردی سیاست نداشت چطور باید بهش بفهمونم رفتارش اشتباهه ؟ چطور بهش بفهمونم خودخواهانه برخورد میکنه ؟

[ad_2]

منبع by [author_name]

وقتی در یک بحث ، برادر طرف زنش رو میگیه ، منه خواهر چکار کنم ؟

[ad_1]

سلام

می خواستم بدونم وقتی داداش ، تو موقعیت های مختلف طرف زنش رو میگیره ، منه خواهر باید چه رفتاری داشته باشم؟

۲ تا زن داداش دارم که دو تا خواهرن یکی از خواهرا رفته یه شهر دیگه سرکار شوهرش ولی اینجاست بعد هر هفته میاد  هر وقت هم که میاد خونه زندگی ما رو میریزه بهم و میره .

به خدا خونه که محل آرامش هست ما توش آرامش نداریم اصلا اصلا نرمال نیست این یکی خواهرم با خودش خراب کرده ، همش تو زندگی ما دخالت می کنن ما هم که یه چیز میگیم  دیگه از کاه کوه میسازن .

حالا من تو این موقعیت چکار کنم ؟ تازه ۱۰ روز دیگه هم نامزدی خواهرم هست همه چی داره بهم میریزه .

مرسی از وقتی که می ذارین


موضوعات مرتبط:

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

خانواده همسرم در حد نامتعارف انتظار کمک مالی ازم دارن

[ad_1]

سلام دوستان

من یه مرد 35 ساله ام. یه سوال از همه تون دارم، میخوام ببینم رفتار شما در قبال وضعیت موجود من چیه؟ یا اگه تجربه اش رو داشتین راهنماییم کنین .

چهار ساله که ازدواج کردم در مجموع راضیم . مشکلم اینه که خانواده همسرم انتظار کمک مالی ازم دارن اونم در حد نامتعارف ، تو این مدت کم نذاشتم براشون . هر وقت نیاز داشتن بهشون کمک کردم ولی مشکل اینجاست که فکر میکنن وظیفمه . چند بار این اواخر که نه گفتم بهشون ناراحت شدن و حتی همسرم منو متهم کرد به این که تو به خانواده ات پول میدی ولی وقتی خانواده من ازت کمک میخوان دریغ میکنی در حالی که اصلاً اینطوری نیست و خانواده ام نیازی به کمک من ندارند. این در حالیه که این وظیفه من نیست و احساس میکنم شده داستان “لطف مکرر و حق مسلم”

کسایی که تجربه این موضوع رو دارن راهنمایی کنن باید چطور باید با این موضوع برخورد کنم؟


موضوعات مرتبط:

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

بعد از اشتباه دوستی با یه پسر، چطور اعتماد پدرم رو دوباره جلب کنم ؟

[ad_1]

سلام به همه

من یه دختر 18 ساله ام که یه سال پیش مرتکب یه اشتباهی شدم و با یه پسری دوست شدم و بابام فهمید و منو کتکم زد و چقدر تحقیرم کرد و …

از اونجا به بعد زندگیم جهنم شد. دیگه به هیچ وجه بهم اعتماد نداره همش بهم سرکوفت میزنه الان تابستونه میخواستم یه جایی برم سره کار نذاشت گفت تو خرابی … دیگه هیچ جایی نمیذاره تنهایی برم . بخدا خسته شدم یه ساله همین جوریم چیکار کنم بهم اعتماد کنه؟

تو خونه همش تنهام یه خواهر دارم که دانشجوعه خونه نیست بابام گوشیمو هم ازم گرفته با همه ی دوستام قطع رابطه ام حتی با اون دوستم که 9 سال باهاش دوست بودم! خیلی تنهام همش تو خونه ام دیگه بابام بهم پول هم نمیده وضع مالیمون هم تعریفی نداره .

بخدا هیچی از جوونیم نفهمیدم همش یا درس میخونم یا دارم گریه میکنم حسرت میخورم بعضیا رو میبینم انقدر پولدارو خوشن و آزادن ، از ته دل حسرت میخورم . آخه مگه ادم چند بار زندگی میکنه؟

چرا امسال منی که هیجده سالم بیش تر نیست هر روز آرزوی مرگ کنم؟ دیگه دارم زیر عینک بدبینی بابام له میشم . هه امسال من باید زیر عقاید خرافی پدر و مادرمون جون بدیم تقدیرمون همینه امسال ما بدنیا اومدیم تماشاچی باشیم استادیوم خالی نباشه  

لطفا کمکم کنید مرسی


موضوعات مرتبط:

مسائل دختران جوان ,

درد دل های دختران و پسران ,

تعامل با خانواده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

تذکرهای بی فایده در قبال رفتارهای اشتباه اعضای خانواده

[ad_1]

سلام
من یک پسرم از یک خانواده 5 نفره. میخواستم بپرسم اگه تو خانواده شما همه افراد یک کار اشتباهی را انجام بدهند و تذکر دادن شما فایده ای نداشته باشه ، عکس العمل شما چیه؟ به عنوان مثال همه، حتی خانمهای خونه ، وقتی میرن سر یخچال با بطری یا پارچ آب میخورند ،هر قدر هم تذکر میدم فایده ای نداره.
جلوی من رعایت میکنن ولی وقتی من اونا را نمی بینم بازم با بطری آب میخورند. یا پدر و برادرم وقتی از بیرون میان و یک کار تو خونه داشته باشند،با کفش میان روی فرش تا نخوان کفششون را از پا درارن و دوباره بپوشن. همیشه هم بقیه بهشون تذکر میدن ولی فایده نداره . یا خونه به جز اتاق من همیشه بهم ریخته هست و کسی به مرتب بودن خونه و اتاق خودش اهمیت نمیده، مگر اینکه قرار باشه مهمون بیاد که در اون صورت خونه را تمیز و مرتب میکنند. یا با صدای بلند بحث و دعوا میکنن که صداشون تو کوچه میره و همسایه ها میشنون . یا خیلی مسائل دیگه از این دست .

ادامه مطلب

[ad_2]

منبع by [author_name]

همیشه تپش قلب دارم و خیلی خیلی کم خوابم

[ad_1]

سلام
همیشه تو هر شرایطی یه ترس و دلهره ای تو قلبم بوده.. همیشه از دوران بچگی تا الان.. از اولین ترس هایی که یادم میاد وقتی بود که پدر و مادرم به شدت با هم دعوا میکردن و بابام به مامامم حمله میکرد و من تو اتاقم صدای اونارو میشنیدم و صدای ضربان قلبمو میشنیدم و خیال میکردم الانه که مامانمو بکشه…

بعضی وقتا پیش می اومد سر یه شوخیه الکی بابام بهم حمله میکرد و سیلی میزد در گوشم.. حتی یادمه یبار بدون دلیل بشقابو سر سفره پرت کرد تو صورتم و بهم فحش داد. البته اینم بگم پدرم در مواقع عادی خوب بود حتی نازم میداد و با قربون صدقه رفتن صدام میکرد که هرگز منو شاد نمیکرد و نمیکنه این قربون صدقه رفتناش بخاطر رفتارایی که از همون دوران نوزادیم تا حدود چهار پنج سال پیش باهام داشت…
از خیلی ها تو فامیل شنیدم که وقتی نوزاد بودم و شیر خواره… یبار بخاطر اینکه زیاد گریه کردم و اعصاب بابام خورد شد بابام منو پرت کرد از این سر حال تا اون سر… مادر بزرگم میگفت یه بار جوری زده بودت که ما فکر میکردیم مردی و تو رو گرفتیم زیر دوش اب سرد تا حال اومدی… من اینارو یادم نیست فقط, شنیدم و مادرمم تایید کرده.

من از ارتفاع خیلی میترسم حتی از پل هوایی حتی از پاساژها و ساختمون های چند طبقه میترسم بالا برم… و الان همش میگم شاید این ترسم ریشه در اتفاقایی که تو کودکیم افتاده داره..اون پرت شدن..
من ضربه های زیادی خوردم که مسببش این رفتارای خانوادم بوده. الان تو این سن که بین ۲۴ تا ۲۷ هستم یه غم عجیبی تو چهرمه که همیشه بوده اما من الان دارم این چیزا رو تو وجود خودم بهتر درک میکنم. همیشه یه ترسی تو دلم هست از همه چیز از همه کس. از همه ی اتفاقا… که گاهی حتی بی دلیل میترسم و تپش قلبم دست خودم نیست…
همیشه یه آه عمیق از تو قلبم میاد که اطرافیان کاملا متوجه میشن. سر چیزای خیلی کوچیک یجوری گریه میکنم که انگار کسی مرده…و هیچکدوم به اختیار خودم نیست…
خیلی راحت خندم میگیره خیلی راحتم گریم میگیره… فوق العاده زود رنجو حساسم و زود هم عصبی میشم و وقتی عصبی میشم هم گریم میگیره… ظاهرا دختر آرومی هستم و کم حرف.. که البته این ارامش و کم حرف بودنمو دوست دارم..
از ترس هایی که در حال حاضر دارم نمونش اینه که در ورودی حالو با احتیاط باز میکنم که نکنه یه سگ گنده پشت در باشه و من درو باز کنم بهم حمله کنه….
تو اشپزخونه وقتی مامانم چاقو دستشه میترسمو سریع از کنارش دور میشم که نکنه با چاقو بهم حمله کنه چشامو در بیاره… نزدیک بابام نمیشینم میترسم یهو محکم بزنه تو دهنم…
میرم توالت فرنگی با عرض معذرت وقتی میخام درشو باز کنم تو دلم ترس اینو دارم که نکنه توش یه سر بریده باشه… اینا دست خودم نیست…من حتی در حضور پدر حرف نمیزنم مخصوصا تو جمع حتی اعتماد بنفس یه تشکر کردنم ندارم جلوی مهمونا…اما وقتی بابام نیست خیلی قشنگ حرف میزنمو خیلی خوب رابطه برقرار میکنم با همه…
من چندین ساله فقط موقع غذا خوردن که اونم تند تند میخورم کنار خانوادم میشینم و همیشه تو اتاقمم و جالب اینجاس بابام میگه چرا همش تو اتاقتی یکم بیا پیش ما…نمیدونم چرا نمیفهمه خودش مسبب این دور شدن منه….که اصلا هم اختیاری نیست من نمیتونم راحت کنارش نفس بکشم نمیتونم راحت غذا بخورم…نمیتونم راحت حرف بزنم…
همیشه وقتی میخوابم تو خاب جیغ های بلندی میزنم و اصلا هم خواب بد نمیبینم فقط جیغ میزنم و بلند ناله میکنم جوری که همه از خواب بیدار میشن….از نوجوانی تا الان همین جورم..
همیشه تپش قلب دارم و خیلی خیلی کم خوابم..
اینم بگم من خانوادمو دوسدارم با وجود تمام بدی هایی که در حقم کردن..الان روابط از گذشته بهتره پدرم بهتره مادرم بهتره…اما من همچنان آثار رفتاراشون روم هست..
اما این ترسا داره منو دیوونه میکنه دیگه کلافه شدم…تنها مونسم خداست.که این روزاو شبا بیشتر باهاش دوست شدمو بیشتر به یادشم.
کسی میدونه چجوری این ترس ها و دلهره ها رو از بین ببرم؟


موضوعات مرتبط:

درد دل های دختران و پسران ,

تعامل با خانواده ,

خرید اینترنتی و مشورت در خرید ,

[ad_2]

منبع by [author_name]