چجوری بگم خدا جون غلط کردم ، بگذر ازم ؟

[ad_1]

سلام
میخوام از گذشتم بگم که باعث گیر افتادن تو برزخ الانه . پونزده سال پیش که مادرم فوت کرد خیلی تنها شدم پدرم و دو تا برادرام خیلی دیکتاتور بودن و هستن . دو سال بعد فوت مادرم برادرم ازدواج کرد و زنشو اورد تو خونه که با ما زندگی کنه .
از همون اول فهمیدم طرف فتنه است یه افریته به تمام معنا . اصلا باهام نمیساخت اونقدر اذیتم کرد که فکر فرار از خونه میزد به سرم منم دیدن محبت روش اثر نداره شدم مثل خودش جنگ اعصاب داشتیم برادر دومیم سرباز بود پدرمم دنبال عیاشی و خوشگدرونی هاش .
دانشگاه قبول نمیشدم افسرده بودم قیافم زشته ، قبلا خیلی چاق بودم و مسخره میشدم خواستگارم نداشتم اجازه کار نداشتم اینارو میگم که بدونید چرا اینقدر بد شدم .
خلاصه بعد دو سال داداشم معتاد شد قبل ازدواجم مشروب خور بود ولی انداخت گردن من که تو باعث شدی با دعواهات اعصابمو بهم ریختی معتاد شدم . داداش دومیم که سربازیش تموم شد کار میکرد من بابام پولی بهم نمیداد از اون کش میرفتم بعد یه سال گفتش مرغ فروشی سود نداره گذاشت کنار و افتاد تو کار قاچاق و خلاف .
البته بگم قبلا خیلی شر بود و چاقو کشی و ولگردی با رفیقای ناجور کارش بود الان من سی سالمه بدبخت و تنهام همش میگم خدا چوب کارای گذشتمو میزنه که اینجوری شدم .
داداشام معتاد و بدبختن ، بزرگه طلاق گرفته صد بار خوابوندیمشون کمپ ترک نکردن یعنی تا اخر عمرم بدبخت میمونم .
همش میگم من اینا رو بدبخت کردم پس تا وقتی اینا بدبختن خدا منو نمیبخشه . چجوری بهش بگم خدا جون غلط کردم بگذر ازم ؟


موضوعات مرتبط:

ازدواج گوهران کشف نشده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

آیا به صلاح دهه شصتی هاست که ازدواج نکنند ؟!

[ad_1]

سلام دوستان

من دختری بالای 30 هستم و نتونستم ازدواج کنم. شرایط خوبی دارم و تا حالا هم با پسری نبودم. یه سوالی هست که ذهنمو مشغول کرده خواستم شمام نظر بدین شاید بهتر بتونم کنار بیام .

سوالم اینه ؛

آیا این که ما میگیم قسمت نشده مصلحت نبود آزمایش الهیه آیا فقط بصورت عمده برای دهه 60 و اواخر 50 هست ؟ بحثم دهه نیستا بازم نیاید بگید ولی میگم بیشتر تو این دهه با مشکل مواجه ان… ایا واقعا قسمته ؟ حکمته؟ صلاحه ؟ یا ما خودمونو گول میزنیم.

گاهی بعضیا صبر میکنن و مثلا 28 ازدواج میکنن خب ادم میگه تاخیر ولی دختر 34 ساله 37 ساله و 40 ساله اخه دیگه شورش در اومده.. پس کی مادر شه؟ گاهی میگم دهه 70 یعنی صلاحشون به زود رفته فقط ما صلاحمون به موندنه ؟ نمیدونم از تنهایی و فشار چه فکرا که نمیکنم..

من همه راهها رو رفتم نشد.. دوستای متاهلم میگن قسمته یهو همه چیز جور میشه ولی این جور شدن هیچ موقع در مورد من تا حالا رخ نداده؟

یه عده میگن تعدیل ملاک ..اخه ملاکم تا یه جایی قابل تعدیله بعدشم وقتی نه تو به دلته نه طرف به زور که نمیتونی نگهش داری…

سالهاس از خدا خواستم حتی یادمه 10 سال پیش نماز غفیله میخوندم 6 سال پیش هر روز میرفتم امامزاده گریه و دعا ..اما هر ختم و دعایی ..ولی اب از اب تکون نمیخوره..دوستام مثل اب خوردن ازدواج کردن بچه دار شدن مال من نمیشه که نمیشه..
اخه من مجرد چه کنم؟ بجز سایت چه کارا انجام بدم.. نگید ظاهر اراسته و تو اجتماعا ..چون همه این راهها رو رفتم..حتی شده یکی دوباری کلن ملاکامو کم کردم چون طرف ب دلم نشیته بود. حتی اونم پیگیر بود ولی یهویی در حالی ک قصد ادامه داشتیم محو شد..یه بار قرانو باز کردم یه چیزای بدی در اومد.. چرا به چشم پسرا نمیام ؟

بقیه ام فقط میگن چرا ازدواج نکردی و نصیحت..اما دست خیر ندارن یه قدم بردان… خانواده و فامیلم تعطیل .

به نظرتون واقعا اسمشو چی میشه گذاشت ؟


موضوعات مرتبط:

مسائل اجتماعی روز جامعه ,

ازدواج گوهران کشف نشده ,

ازدواج پسران حدود 30 سال ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

هر چه نشینی بر تخت نشینی

[ad_1]

سلام

چند روز است که وارد 53 سالگی شده ام، اما هنوز مجردی را تجربه می کنم. هرگز فکر نمی کردم که روزی به این سن برسم و همچنان در حال و هوای مجردی سیر کنم. نه اینکه زشت بودم و یا موقعیت اجتماعی نداشتم بلکه در جوانی دچار وسواس انتخاب همسر شدم.

شاید اگر در فامیل وضعیت مجردی من را جستجو کنید از من به عنوان دختری یاد می کنند که منتظر مردی با اسب سفید بود. شاید حداقل 4 خواستگار من از خود فامیل بود که دست رد به سینه شان زدم و هنوز هم که هنوزه مورد سرزنش بزرگان فامیل و برادرها و خواهر خود هستم.

اولین خواستگارم در سن 19 سالگی درست بعد از گرفتن دیپلم و آماده شدنم برای کنکور برایم آمد. او پسر عمویم بود و کارمند یک داروخانه، با درآمد متوسطی بود. خانواده و خود وی به من بسیار ابراز علاقه می کردند. اما بزرگترین مشکلی که در ازدواج با او می دیدم فاصله سنی مان بود. من و او تنها 5 ماه فاصله سنی داشتیم و احساس می کردم او نمی تواند مرا درک کند. از نظر من او خیلی بچه بود و رفتارهای بچه گانه داشت. بنابراین نتوانستم به او به عنوان یک همسر که تکیه گاهم باشد نگاه کنم. اینگونه بود که اولین خواستگار خود را با این عقیده رد کردم و تا مدت ها به همین دلیل از خانواده عمویم فاصله گرفتم.

در سن 19 سالگی تقریبا 6 تا 7 خواستگار داشتم که هر کدام را به دلیلی که از نظر خودم موجه بود رد کردم. در آن سال ها فکر می کردم دوست ندارم زندگی اطرافیانم را تجربه کنم. مثلا مثل خواهرم که 17 سالگی ازدواج کرد و در کمتر از 6 سال صاحب 4 فرزند شد و لذتی از زندگی نبرد. بنابراین تصمیم گرفتم درس بخوانم و پیشرفت کنم. در این میانه اگر یک خواستگار خوب هم داشتم از دست ندهم. اینگونه بود که درس می خواندم و کمتر به مسائل اطرافم توجه داشتم.

بعد از مدتی هم معلم شدم و کارم برایم از هر چیز ارجح تر بود. دیگر به سن 25 سالگی رسیده بودم و خود را در اوج جوانی می دیدم. در آن سال ها هم تعداد زیادی خواستگار داشتم اما موقعیت اجتماعی به من اجازه نمی داد که بخواهم همسری پایین تر از سطح خود داشته باشم .

بنابراین هر خواستگاری که سطح سواد و موقعیت اجتماعی اش کمتر از من بود حتما رد می شد. تا قبل از سن 30 سالگی حداقل دو ماهی یکبار حضور خواستگار در خانه را تجربه می کردم. اما بعد از آن از این کار هم خجالت کشیدم و به مادرم گفتم : از این به بعد تا کسی به دلم نشیند و اطلاعات کافی درباره اش را نداشته باشم به خانه راه نمی دهم. و با این توجیه که مگر اینجا نمایشگاه است که هر کسی بیاید و من را نگاه کند و برود تا تصمیم بگیرد.

از این به بعد حضور خواستگاران در خانه مان بسیار کمرنگ شده بود. سن من هم بالا رفته بود و هرگز حاضر نبودم ریسک کنم. چرا که معتقد بودم تا قبل از 30 سالگی ممکن است که زندگی سخت را تحمل کرد اما بعد از این سال دیگر باید زندگی خوبی را داشت و حتما باید دارایی مرد در شان تو باشد.

چرا که بزرگتر ها می گفتند “هر چه نشینی بر تخت نشینی ” یعنی هر چه قدر صبر کنی و دیرتر ازدواج کنی خواستگاران بهتری برای تو خواهد آمد. پس بنابراین دیگر کسی که خانه و ماشین نداشتند نمی توانستند گزینه خوبی برای ازدواج باشند. چرا که تجربه مستاجری و با خط اتوبوس سیر کردن را در خود نمی دیدم. پس از سن 30 به بعد علاوه بر شغل و موقعیت اجتماعی، داشتن خانه و ماشین هم برایم مهم بود.

اما خواستگارانم دیگر کمتر مجرد بودند و اکثرا یا همسرانشان را به دلیل بیماری و تصادف از دست داده بودند و یا اینکه از هم جدا شده بودند. هرگز حاضر نبودم زندگی با مردی که تجربه زندگی قبلی داشته را تجربه کنم. از نظرم آن ها هم مردود بودند. من در رویاهای خود به دنبال شهزاده زرین کمری با اسب سفید می گشتم و همه خواستگاران مجرد خود را رد کرده بودم . حالا باید به چنین مردی جواب مثبت می دادم. آیا با این کار مورد تمسخر دوست و فامیل قرار نمی گرفتم؟

اینگونه بود که کم کم به سن 40 سالگی رسیدم. خواستگارانم خیلی کم شده بودند تقریبا هر 6 ماهی یک بار خواستگار از راه دور را تجربه می کردم.با این تفاوت که دیگر زندگی متاهلی را تجربه کرده بودند و بچه هم داشتند. تفاوت آن ها با هم در تعداد بچه ها بود و این موضوع برایم بسیار آزار دهنده بود.

فشار خانواده هر روز بیشتر می شد و تعداد خواستگاران بسیار کم. آخرین مورد خواستگارم راهرگز فراموش نمی کنم که دو شبانه روز گریه می کردم. پیر مرد 65 ساله ای که صاحب داماد و عروس و نوه بود از من خواستگاری کرد و به من قول داد که برای من شوهر مناسبی باشد و هر چه لب تر کنم برایم فراهم کند. اینجا بود که تمام غرورم شکسته شد و فهمیدم چطور جوانی خود را فدای غرور و خواسته های بی خودم کردم.

این جا بود که فهمیدم چقدر فرصت های خوبی را از دست داده ام و خبر نداشتم. چرا خواستگار خلبانم که فقط خانه نداشت رد کردم ؟ مگر همکارم که تمام صفات خوب یک مرد در او جمع شده بود فقط به خاطر فاصله سنی یکی دو ساله از دست داده بودم…

سنم به 45 رسیده بود و دیگر تصمیم گرفتم کمی عاقلانه تر فکر کنم. شاید بگویم دیگر به مردانی که تجربه زندگی متاهلی را داشتند و به گونه ای همسر خود را از دست داده بودند راضی شده بودم. اما کمتر کسی بود که همسر اش را از دست داده باشد و بچه نداشته باشد و اگر هم بود چهره دلنشینی نداشت. از هر چه می گذشتم ؛ از چهره نمی توانستم بگذرم. واقعا تحمل چهره زشت را نداشتم . یکی دو مورد دیگر هم خواستگاری داشتم که مجرد بودند اما حال و هوای خارج از کشور در سر داشتند و هضم این موضوع برایم سخت بود. تجربه زندگی خارج از ایران و به دور از خانواده برایم سنگین بود.

امروز که سن 53 سالگی را تجربه می کنم حس همسر شدن و از همه مهمتر حس مادر شدن را از دست داده ام.نمی گویم زندگی من جهنم است نه بالاخره موقعیت اجتماعی بالایی دارم و درآمد خوبی هم دارم اما هرگز نتوانستم حتی تجربه های مادرانه خواهری را که مسخره می کردم را تجربه کنم. امروز خواهرم با نوه هایش سرگرم است و من هنوز اندر خم یک کوچه ام.

هنوز هم وقتی در جمع زنان فامیل و همسایه قرار می گیرم سراغ از اینکه خواستگار برایت نیامده و یا ازدواج نکرده ای می گیرند.در حالی که من باید الان بازی با نوه هایم را تجربه می کردم نه اینکه هنوز مردم برای من دنبال شوهر باشند.

امروز با این که جوان مانده ام و به قول خیلی ها سن و سال ام به من نمی خورد اما از درون خالی هستم و با خودم سوال های زیادی دارم. سوالی که پاسخ آن جز کبر و غرور و توهم … نیست .


موضوعات مرتبط:

ازدواج گوهران کشف نشده ,

[ad_2]

منبع by [author_name]