مگه میشه برای یک انسان، جفتی وجود نداشته باشه؟

[ad_1]

 سلام

من الان باید چند سالی می بود که بچه داشتم و به بچه م در مورد بلوغ و جنس مخالف میگفتم …

من الان باید در مورد خاطرات ازدواج و سالگرد عروسیم می نوشتم و مطالب عشق و عاشقی میذاشتم…

من الان باید کنار همسرم می خوابیدم و با همسرم میرفتم حموم و بعدش باهاش سحری می خوردم…

من الان باید توی خونه ی جداگونه ی خودم می بودم و به روزهای مجردی و سختیم می خندیدم…

من باید به جای فضای مجازی، که در به در دنبال دختر باشم، با همسرم حرف میزدم و آروم میشدم …

به جای اینکه هنوز فیلم و عکس … مثل دوران دبیرستان ، برام جذابیت داشته باشه، باید در مورد روش های ارضای همسر و کارایی که اون دوست داره تمرین و مطالعه می کردم و روی همسرم اجرا می کردم…

من الان باید مدتها بود که از فکر فشار جنسی خلاص شده بودم و با خیال راحت میرفتم سراغ کارهای روزمره ….

چرا آخه هیچ کسی پیش من نیست؟ چرا هیچ جنس مونثی توی این دنیا برای من وجود نداره؟ آخه این شانسه من دارم؟ بابا مگه میشه برای یک انسان، جفتی وجود نداشته باشه؟


موضوعات مرتبط:

ازدواج پسران حدود 30 سال ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

برای چی باید ازدواج کنم؟

[ad_1]

سلام به همه کاربران خانواده برتر
یه سوالی هست که چند وقتیه ذهنم رو مشغول کرده .
ما پسرا تا زمانی که شرایط لازم برای ازدواج رو نداریم به شدت احساس نیاز به ازدواج داریم و زمانی هم که همه شرایط رو داریم دیگه سنمون بالا رفته و نیازی به ازدواج نداریم.
مگر نه این که ازدواج باعث آرامش روحی میشود، پس چرا زمانی که نیاز به این آرامش داریم، به دلایل مختلف مثل نداشتن کار و نرفتن سربازی و … ازدواجمون رو عقب میندازیم؟
 اون موقعی که همه مشکلات حل شد دیگه نیازی به ازدواج نیست مگه نه این که میگن سری که درد نمیکنه دستمال نمیبندن؟!
من که به شخصه دیگه لزومی به ازدواج نمیبینم چون به راحتی میتونم نیازهای مختلفم رو از راه های مختلف تامین کنم. برای چی باید ازدواج کنم؟

[ad_2]

منبع by [author_name]

می ترسم از اینکه پیر بشم و توی خونم تنها بمیرم

[ad_1]

سلام

من پسر بزرگ خانواده هستم و به غیر از خودم یک خواهر و یک برادر کوچکتر دارم. متاسفانه خانه ما هیچ وقت رنگ آرامش نداشت . پدرم بسیار آدم بد اخلاق و عصبی ای بود و دست بزن داشت و مادرم را کتک میزد . مادرم هم که کاری نمیتوانست بکنه از زبونش استفاده میکرد و توی موقعیت های مختلف تا میتوانست سرکوفت میزد و غرغر میکرد و حرف میزد. 

وقتی که بچه بودیم از دعواهای پدر مادرم خیلی میترسیدم و هیچ کاری نمیتوانستم بکنم . خوب به هر حال همین عصبی بودن و تند خلق بودن محیط خونه روی من هم اثر گذاشت مثلا خیلی وقت ها تا می دیدم مادرم داره طوری حرف می زنه که الان ممکنه دعوا بشه من نا خواسته با مادرم دعوا می کردم تا بتونم جلوش را بگیرم و یه دعوای دیگه پیش نیاد. اما خدا می دونه که همیشه دوستشون داشتم و هر کاری از دستم بر آمده براشون انجام دادم . یه مرتبه دیگه اومدم جلوی پدرم را بگیرم تا مادرم را کتک نزنه اما تا توانست منم زد .

اما حالا که یکمی پا به سن گذاشتن و یکمی اروم تر شدن انگار که همه چیز را فراموش کردن انگار نه انگار که چه اتفاقاتی افتاده حالا تا کوچکترین مشکلی پیش میاد به من میگن تو هیچی نمیشی- ما که فلان بودیم این شدیم- مادرم که همیشه میگه خدا به داد زنت برسه- اون چه بدبختی بشه- بابات من را بدبخت کرد توهم اون را بدبخت میکنی. اینقدر از این حرفها زدن که بخدا قسم میترسم بخوام به کسی فکر کنم .

همه این ها در حالیکه من بعد از این همه دعوا دیدن،حالت تشنج گرفتم و به محض اینکه توی یک جمعی حتی دو نفر دیگه با هم بلند حرف بزنن و بخوان دعوا کنن من تپش قلب میگیرم و تمام دستام شروع میکنه به لرزیدن.

خودم آدم زود جوشی هستم اما تا حالا با هیچکس دعوام نشده اینقدری کتک خوردن مادرم را دیدم که بخدا حاضرم بقیه کتکم بزنن اما من دست روی کسی بلند نکنم . با اینکه 29 سالمه اما با هیچ کس نمیتوانم حرف بزنم . اگر با کسی حتی در رابطه با کار بحث کنیم زود دستام شروع میکنه لرزیدن و زبونم بند میاد و صورتم قرمز میشه .

این وضع من گذشت تا اینکه 18 سالم شد و دقیقا یک ماه قبل از دانشگاه تصادف کردم و صورتم کمی آسیب دید . منم همین آسیب را بهانه سرکوفت های مادرم کردم و گفتم بی خیالش با این صورت حتی اگر تو بخواهی به کسی نگاه کنی، دختری به تو نگاه نمیکنه ( که البته خداییش با این سلیقه ای که دخترهای امروزی میپسندن شاید توجیه اشتباهی هم برای خودم نکرده باشم ) .
این شد که از وقتی رفتم دانشگاه، رفتم توی لاک خودم و توی دانشگاه با هیچ کدوم از هم کلاسی های دختر رابطه ای نداشتم و از کل دانشگاه هم کلا با 4 تا پسر بیشتر دوست نشدم . تا شدم 27 ساله و وارد محیط کار شدم . بخاطر 27 سال گوشه گیری نتونستم با همکارها، به ویژه خانم ها، رابطه کاری برقرار کنم و اونجا هم سرم توی لاک خودم بود .

حتی توی محیط کار یکی از همکاری های خانم بعد از یه مدتی شروع کرد حرف هایی زدن که در نهایت فهمیدم حرفش ازدواج . می گفت تو پسر با حجب  و حیایی هستی ، حرف تو گلوم خشک شد که بگم که این حجب و حیایی که داری می گی چه بهای گرونی برای من داشته …. حالا 29 سالمه .
دیگه نمیدونم باید چیکار کنم توی همه این مدت بند دلم را سفت گرفتم که هوایی نشه که جایی نره که نتونم برش گردونم که نکنه هوایی بشه و بشه عامل بدبخت کردن یه دختری که نشه عامل بدبخت کردن یه بچه ای.

اما نمیدونم چرا جدیدا احساس می کنم دوست دارم ازدواج کنم اما وقتی به همه این گذشته فکر میکنم واقعا مطمئن می شم نتیجه زندگی من هم بهتر از زندگی پدر و مادرم نمیشه و من جز اینکه یه دختری را و احتمالا یه بچه ای را بدبخت کنم، نتیجه دیگه ای نخواهد داشت . من توی این 29 سال یاد نگرفتم چطوری به زنی ابراز علاقه کنم . یاد نگرفتم نیازهاش را بشناسم ، یاد نگرفتم چطوری باهاش حرف بزنم و … . تو را بخدا بگید من باید چیکار کنم .

الان تصمیمی که خودم گرفتم اینکه یه خونه برای خودم بگیرم و بقیه عمرم را تنهایی بگذرونم . هر چند از این تنهایی ، خیلی می ترسم از اینکه پیر بشم و توی خونم تنها بمیرم . از اینکه کسی متوجه مردنم نشه و جنازم روز ها توی خونه بمونه .  از اینکه کسی سر قبرم فاتحه نخونه . از همه اینها می ترسم . تو را بخدا بگید من باید چیکار کنم ؟ من اولین باره توی این 29 سال اینها را برای کسی میگم . تو را بخدا بگید من باید چیکار کنم


موضوعات مرتبط:

ازدواج پسران حدود 30 سال ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

چطور به پدر و مادرم بفهمونم به من فکر نکنن

[ad_1]

سلام
فرزند آخر یه خانواده 5 نفری ام که حدود 30 سالمه و پسر هستم مهندسم و به عنوان سرکارگر تو یه یه شرکت پیمانکاری کار میکنم . یه خواهر دارم که ازم 3 سال بزرگتره و مجرده . من خودم تا 4-5 سال پیش که وضعیت مالی خوبی نداشتم علاقه به ازدواج داشتم ولی الان نه .
نه برای این بگم که چون وضع مالیم بهتر شده ها ، نه ، برای این میگم که حس میکنم که دیگه اون شور و اشتیاق جوونی واقعا داره میره شایدم رفته مثلا از صدای گریه بچه اعصابم خورد میشه .
میل جنسی بالایی دارم و بعضی وقتا که یه کسی رو دوستام پیشنهاد میدن میرم تو فکر ولی ده ثانیه بعد فکرم میره تو این که چطور تو این ماه 200-100 تومن بیشتر در بیارم . به خاطر این که خواهر بزرگترم مجرد بود رو خیلی از موردهای که برام پیش اومد حتی فکرم نکردم و چسبیدم فقط به کار .

ادامه مطلب

[ad_2]

منبع by [author_name]

آیا به صلاح دهه شصتی هاست که ازدواج نکنند ؟!

[ad_1]

سلام دوستان

من دختری بالای 30 هستم و نتونستم ازدواج کنم. شرایط خوبی دارم و تا حالا هم با پسری نبودم. یه سوالی هست که ذهنمو مشغول کرده خواستم شمام نظر بدین شاید بهتر بتونم کنار بیام .

سوالم اینه ؛

آیا این که ما میگیم قسمت نشده مصلحت نبود آزمایش الهیه آیا فقط بصورت عمده برای دهه 60 و اواخر 50 هست ؟ بحثم دهه نیستا بازم نیاید بگید ولی میگم بیشتر تو این دهه با مشکل مواجه ان… ایا واقعا قسمته ؟ حکمته؟ صلاحه ؟ یا ما خودمونو گول میزنیم.

گاهی بعضیا صبر میکنن و مثلا 28 ازدواج میکنن خب ادم میگه تاخیر ولی دختر 34 ساله 37 ساله و 40 ساله اخه دیگه شورش در اومده.. پس کی مادر شه؟ گاهی میگم دهه 70 یعنی صلاحشون به زود رفته فقط ما صلاحمون به موندنه ؟ نمیدونم از تنهایی و فشار چه فکرا که نمیکنم..

من همه راهها رو رفتم نشد.. دوستای متاهلم میگن قسمته یهو همه چیز جور میشه ولی این جور شدن هیچ موقع در مورد من تا حالا رخ نداده؟

یه عده میگن تعدیل ملاک ..اخه ملاکم تا یه جایی قابل تعدیله بعدشم وقتی نه تو به دلته نه طرف به زور که نمیتونی نگهش داری…

سالهاس از خدا خواستم حتی یادمه 10 سال پیش نماز غفیله میخوندم 6 سال پیش هر روز میرفتم امامزاده گریه و دعا ..اما هر ختم و دعایی ..ولی اب از اب تکون نمیخوره..دوستام مثل اب خوردن ازدواج کردن بچه دار شدن مال من نمیشه که نمیشه..
اخه من مجرد چه کنم؟ بجز سایت چه کارا انجام بدم.. نگید ظاهر اراسته و تو اجتماعا ..چون همه این راهها رو رفتم..حتی شده یکی دوباری کلن ملاکامو کم کردم چون طرف ب دلم نشیته بود. حتی اونم پیگیر بود ولی یهویی در حالی ک قصد ادامه داشتیم محو شد..یه بار قرانو باز کردم یه چیزای بدی در اومد.. چرا به چشم پسرا نمیام ؟

بقیه ام فقط میگن چرا ازدواج نکردی و نصیحت..اما دست خیر ندارن یه قدم بردان… خانواده و فامیلم تعطیل .

به نظرتون واقعا اسمشو چی میشه گذاشت ؟


موضوعات مرتبط:

مسائل اجتماعی روز جامعه ,

ازدواج گوهران کشف نشده ,

ازدواج پسران حدود 30 سال ,

[ad_2]

منبع by [author_name]

نمیدونم چرا همیشه در انتخاب دختر برای ازدواج دچار تردید هستم

[ad_1]

سلام دوستان

من یه چند تا مشکل دارم که مطرح میکنم امیدوارم همفکری شما بتونه بهم کمک کنه تو حلش . واقعیتش من اواسط دهه سوم زندگی هستم و هنوز ازدواج نکردم. البته ظاهرام خیلی کمتر نشون میده.

خدا را شکر شرایط مالی، تحصیلی و خانوادگی خوبی هم دارم و فکر میکنم همین مساله هم تا حدی باعث عقب افتادن ازدواج ام شده باشه.

خیلی این مدت فکر میکنم به اینکه چرا تا حالا ازدواج نکردم چون شدیدا تنهایی و فشارهای جنسی (و بعضا خ ا ) اذیتم میکنه. دیگه واقعا درمونده شدم. نتایج تفکراتم اینه که اکثر دخترها به دلم نمی نشینند یا شرایط خانوادگی و … به من نمیخوره. بیشترشون را ادامه نمیدهم. انهایی که شرایطشون خوبه اما از نظر احساسی مردد هستم راه رو ادامه میدم ببینم چی میشه اما فایده ای نداره و بعد از چند جلسه دختر خانم متوجه تردید من میشه و انهم سرد میشه و رابطه تقریبا از هم میپاشه. نمیدونم چرا همیشه دچار تردید هستم.

چند مورد بود که من دوستشون داشتم و از نظر احساسی مثبت بودم اما انها هم بعد معلوم شد که یک مشکلی هرکدوم داشتن… خانواده میگن نمیفهمیم چرا تو اینهایی که شرایطشون خیلی خوب را نمی پسندی و دخترهایی که خیلی هم شرایط خوبی ندارن را جذب میشی. اینهم موجب شده دیگه الان به انتخاب های خودم هم شک کردم.

خودم فکر میکنم دلیل این مساله میتونه چند تا چیز باشه. یکی اینکه دخترهایی که شرایط شون از من پایین تر خیلی سعی در جذب من دارن ولی دخترهایی که شرایط خوبی دارن انتظار دارن من جذبشون کنم که منم چون خودم دچار تردید هستم نمیتونم. یعنی افتادم در یه سیکل معیوب.

من با توجه به تجربه های گذشته متوجه شدم جذب آدمهایی میشم که یه حس خوبی بهم بدن که از ظاهر شروع میشه تا اینکه خیلی بهم محبت کنن( یا احساس کنم طرف اینجوری)، انعطاف پذیر باشن… مهمترین چیز انگر از این جهت برام اینه که طرف نخواهد شاخ و شونه بکشه یا باهام مخالفت کنه … مثلا اگه باهام بد اخلاقی یا تندی کنه تا حد زیادی علاقه ام را بهش از دست میدهم

حل این مسایل دو بخش داره یکی اینکه ریشه جی و دیگه اینکه راه حل کدام. لطفا تو نظراتتون این دو تا را اگه میتونین تفکیک کنین و خدم بیشتر دنبال راه حل هستم و یا راه حل هایی که بتونه ریشه این مسایل را بهم نشون بده و حل کنه.

ممنون از وقتتون


موضوعات مرتبط:

ازدواج پسران حدود 30 سال ,

[ad_2]

منبع by [author_name]